خرید بک لینک
آل معلم:او رهبر Assassin ها در شهر ماصیاف است،ولی به مرور زمان می فهمید که او یک تمپلار است.او از الطائیر سوء استفاده کرد تا تمپلارهایی را که سدّ راهش بودند را از بین ببرد.
روبرتو دی سابله:او نیز یکی از رهبران تمپلارها است که در اواخر بازی او را می کشید.(او در اوایل بازی به قلعه ی ماصیاف حمله می کند.)


Assassin`s Creed II:
بازی از آن جایی شروع می شود که دسموند در آبسترگو روی تخت،علائمی می بیند،سپس با لوسی،(یکی از کارکنان آبسترگو)فرار می کنید،زیرا او یک Assassin است و در یکی از قسمت های Assassin`s Creed I او به شما دستش را نشان می دهد که می بینید یک انگشت ندارد و می فهمید که او یک Assassin است.سپس به پیش دوستان لوسی می روید:شان و ربکا.آن ها انیموس دیگری دارند،هدف آن ها این است که قبل از تمپلارها،Apple of Eden را پیدا کنند.
حال شما به قرن 15 می روید،و خاطرات ادزیو آدیتوره دا فیرنزه (Ezio Auditore Da Firenze) را دوره می کنید،او جوانی بیش نیست،او Assassin نیست،ولی پدر او یک Assassin است.پدر ادزیو به یکی از دوستانش که نباید به او اعتماد کند،اعتماد می کند و در تله می افتد و تمپلارها موفّق می شوند که پدر ادزیو و برادرانش را بکشند، و ادزیو تصمیم می گیرد تا انتقام آن ها را بگیرد،و تمپلارها را بکشد.
در ابتدا او دوست پدرش را می کشد،در صومعه ای و سپس به مردم می گوید که انتقام پدرش را خواهد گرفت. سپس مجبور می شود از firenze به روستا و قلعه ی عموی خود mario auditore برود،و پس از آن که به آن جا می رود،plazza یکی از خانواده هایی که تمپلار هستند را به کمک نیروهای عموی خود شکست می دهد. او دوستی دارد که دوست خانوادگی آن ها است،«لئوناردو داوینچی»،او به ادزیو در انجام کارهایش کمک می کند،او به ادزیو در درست کردن وسایل Assassin ها کمک می کند. ادزیو با شخصی که رهبر دزدان شهر است آشنا می شود،او به ادزیو چند ماموریّت می دهد و سپس از ادزیو در تصرّف قلعه ی یکی از تمپلارها کمک می خواهد،ادزیو کمان داران را می کشد و نیروهای رهبر دزدان،کنترل شهر را در دست می گیرند. سپس با رهبر شورشی ها آشنا می شوید و به او کمک می کنید تا با نیروهایش،سربازان یکی از تمپلارهای دیگر را به همراه خود او بکشید. ماریو در این حین به ادزیو در یادگیری مهارت های Assassin ها کمک می کند.
رودریگو بورجیا(Rodrigo Borgia) مهمترین عامل مرگ پدر و برادرانش،کسی که در راس تمپلارها است،ادزیو می خواهد او را پیدا کند.رودریگو بورجیا محل یکی دیگر از Apple of Eden ها را پیدا می کند،هنگامی که سربازانش Apple of Eden را برای او می برند،ادزیو آن ها را تعقیب می کند و رودریگو بورجیا را پیدا می کند.سپس به او حمله می برد و رودریگو هم نگهبانان را با خبر می کند.سپس ماریو و بقیّه ی Assassin ها از راه می رسند و ادزیو از جمع شدن آن ها تعجّب می کند.رودریگو موفّق به فرار می شود و ادزیو همراه Assassin ها به بالای برجی می روند.سپس ادزیو می فهمد که یک اساسین است و همه ی آن هایی که همراه او هستند،Assassin هستند.سپس ادزیو با کمک Apple of Eden که رودریگو موفّق به بدست آوردن آن نشد،محل رودریگو را پیدا می کنند و ادزیو به رُِِم می رود و رودریگو را شکست می دهد،ولی می گذارد که او زنده بماند.سپس دری به طرف معبدی باز می شود و ادزیو به آن جا می رود.
در آن معبد مینروا،شخصی ظاهر می شود و با ادزیو صحبت می کند و به او می گوید:به زودی جهان نابود خواهد شد.
ادزیو به او می گوید:تو کی هستی؟درباره چه صحبت میکنی؟
مینروا می گوید:تو فقط یک وسیله ای تا دسموند مایلز در آینده از حرف های من را بشنود،دسموند،به زودی در تاریخ 12.12.2012 زمین نابود خواهد شد،شما باید راهی برای نجات دادن آن پیدا کنید و از اتّفاقی که خیلی وقت پیش افتاد،جلوگیری کنید.
حال دسموند باید Apple of Eden را پیدا کند،سپس از دوران ادزیو می روید و ناگهان متوجّه می شوید که آبسترگو از محل شما با خبر شده است،با ماموران آبسترگو می جنگید و آن ها را شکست می دهید از آن جا فرار می کنید.

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت: 15:28

آیا دوست دارید در مورد بازی های دیگر دروبلاگ بندازیم

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت: 14:54

شاهکار تازۀ یوبی سافت بلاخره براي پي سي آمد ، اين بازي رو در دو تا دي وي دي گرفتم و بلافاصله براتون مورد نقد و بررسي قرار مي دم داغ داغ ،ازتنور در اومده مي زارم براتون تا حال كنيد ،بازي در نگاه اول بسيار زيبا ، عالي و يك شاهكار ماندگار است.در اين نقد سبك جديدي از نقدهارو كه حتي در عكسها هم نفوذ كرده مي بينيد و مطمئنا از اين تغيير جديد لذت ميبريد.!

داستان بازی:بازی در سال 2012 شروع می شود و شما در نقش فردی با نام "دسموند مایلز"بازی را شروع می کنید. شروع بازی با این فرد شاید برای شما تعجب انگیز باشد(پس الطیر کجاست؟؟این دیگه کیه؟؟) ولی بازی با دسموند شروع می شود  او یک کارگر ساده در یک کافه معمولی است، او هیچ وقت در مورد اتفاقاتی که می خواهد به زودی در زندگی او ایجاد شود نمی دانست، زندگی معمولی او در جریان است و او هیچ مشکلی از این بابت ندارد.ولی یک روز او به دست افردی ناشناس روبوده می شود و داستان بازی از اینجا هست که شکل جدی خود را می گیرد!!یک کافه چی ساده چرا باید دزدیده شود!! او نه پولی در بساط دارد!!! نه خانواده پولداری دارد تا او را از این خطر نجات دهند!!! بعد از اینکه چشمان او باز می شود او خود را در یک آزمایشگاه بزرگ می بیند،جایی که دانشمندان در حال کار بر روی پروژه ای با نام "پروژه انیموس" هستند، در این پروژه دستگاهی درست شده است که بتوانند خاطرات نیکان یک فرد را نشان بدهند و فرد را به آن خاطرات بفرستند!! از این طریق می توان به تاریخ گذشته بهتر پی برد!!!برای این آزمایش به صورت تصادفی دسموند انتخاب شده است و او مورد آزمایش قرار می گیرد و بعد از وارد شدن به دستگاه او به سال 1991 فرستاده میشود.

 

 

اگه با این صحنه برخورد کردید نترسید ! بازی قاطی نکرده . برای به یاد آوردن خاطرات جد دسمون ابتدا به یک فضای عجیب میرود  ( اول قیافه ی جدش را به خاطر می اورد ) و سپس مکانی را که جدش در ان بوده به خاطر میاورد.

اینجاست که شما به عنوان جد دسموند وارد این بازی می شوید، بازی در سال 1991 شروع می شود سالی که پادشاه Richard the Lionheartجنگ صلیبی سوم را نیز به راه انداخته است و پیروز جنگ شده است. او سرزمین های مختلف مسلمانان را فتح کرده و برای خود به قدرت خوبی رسیده است. اما اولین خاطره دسموند، شما در نقش الطیر بازی را شروع می کنید،الطیر یکی از جنگجویان قدرتمند گروه حشایش است که برای سرکوبی شاه ریچارد دست به کار شده است ،الطیر در حال ماموریتی سخت است و قصد کشتن رئیس شوالیه های Templar یعنی رابرت دی سابل(Robert de Sable) را دارد،اما در این راه موفق نمی شود و دستگیر می شود ولی فرار می کند بعد از اینکه او فرار می کند گروه حشایش به خاطر اینکه در ماموریتش موفق نشد به او لغب " ناشی" را دادند. الطیر برای جبران این اشتباه به پیش رئیس گروه Al Mualim(حشایش) یعنی کینسمن(kinsmen) می رود.او به الطیر می گوید برای اینکه او باز احترام سابقش را در گروه بدست بیاورد باید هشت تن(به جز رابرت) از افرادی را که به نوعی هر کدام باعث به وجود آمد جنگ صلیبی و باعث پیروزی دشمن شده بودند را بکشد ، و در آخر باز یکبار دیگر فرصت می دهد که باز رابرت را نیز بکشد ، الطیر این بار دقیق تر و با برنامه ریزی تر کار خود را شروع می کند و شما در طول بازی گاهی در نقش الطیر در راه کشتن یکی از این نه نفر و یا گاهی در نقش دسموند به جستجو در این شاهکار می پردازید.در آخر بعد از اتفاقات مختلف "دسموند" متوجه موضوعات جالبی می شود که شما بعد از رفتن بازی می توانید به آنها دست پیدا کنید.

داستانی پیچیده:داستان بازی پیچیدگی های خاصی را برای شما دارد و برای شما دو داستان متمایز را به نمایش می کشد، در حقیقت نمایش سرزمین فلسطین در ذهن یک فرد انجام می شود وشما در ذهن دسموند به وسیله دستگاه انیموس به این دنیا وارد شده اید.اینها خاطرات دسموند هستند و دسموند در آنها دخل و خرجی ندارد.این خاطراتی است که در رمزهای ژنتیکی دسموند ذخیره شده است و باعث می شود که خاطراتی برای هزاران سال پیش باز هم بازگو شوند.ما الطیر را در نه خاطره یا بهتر بگوییم قسمت دنبال می کنیم ، و ماموریتهایی که رئیس الطیر به او داده است را اجرا می کنیم.در این بازی هیچ صحنه یا دمویی وجود ندارد تا داستان بازی را برای شما بازگو کند(در دی وی دی هایی که خریدم به علت کرک بودن بازی دمو ها صدا ندارد ) ، داستان در دل و خون بازی است ، در دیالوگهایی که در طول بازی بازگو می شوند ، در همان هنگامی که گیم پلی بازی را در دست گرفته اید می توانید با داستان بازی ارتباط مستقیم داشته باشید.حتی می توان این را گفت داستان در طول بازی جاری است و شما با گشت و گذار در شهر می توانید به داستان اصلی بازی بیش از پیش پی ببرید،ولی وقتی به پایان بازی می رسید شاید کمی گیج شوید. شما بازی در موقعی که هنوز هیجانات خود را به صورت کامل دفع نکرده اید ترک می کنید و می توان گفت یک شوک بسیار بزرگ به شما وارد می شود و همین مورد هم باعث شده بود که بیشتر منتقدین بازی این پایان را مزهک بنامند و بدون اینکه دیگر قابلیتهای بازی را در نظر بگیرند نمره کمی به بازی بدهند ولی در حقیقت داستان بازی از نظر من فوق تصور است داستان بازی پر است از رمز و رازهایی که با یک بار بازی کردن بازی نمی توان به آنها دست یافت باید بازی را بروید به دیالوگها به دقت گوش کنید تا لذت این بازی را بیش از پیش حس کنید وقتی این پایان را می بینید باید درک کنید باید منتظر نسخه بعدی بمانید و منتظر بودن این بازی نیز نباید باعث عصبانیت شما شود زیرا انقدر بازی خوب درست شده است که حتی یکسال برای نسخه بعدی منتظر بودن ارزش دارد.

اکشنها:شما می توانید دشمنان خود را بوسیله چاقوی مخفی خود بکشید که در این حالت باید به صورت مخفی طوری که دشمن به هیچ وجه متوجه نشود به پشت دشمن بروید و در یک فرصت مناسب دشمن را بکشید و یا با پرتاب خنجرهای خطرناک و زهر آلود دشمن خود را از فاصله خاص هستند را بکشید.ولی به هر حال شمشیر شما اصلی ترین وسیله جنگی شما به حساب می آید و بیشترین کاربرد را در نبردها برای شما ایجاد می کند. و حتی به عنوان سپر نیز برای شما کاربرد دارد ،حالت کمبتی بازی با شمشیر بسیار گسترده و گوناگون است و هر قسمت را که می گذرانید توانایی های بیشتری را در کمبتها برای شما آزاد می شود تا وقتی در مراحل بعدی که تعداد ماموران بیشتر از حد تصور شد شما راحتر بتوانید با کمبتهای مناسب دشمنان را از پا در بیاورید.در حقیقت چند حالت در جنگ ها دیده می شود که شما در داخل آن احساس ترس و ضعف می کنید که می توان از جمله آن جنگ با رئیس(Boss) آخر را دانست که یک ازدحام بسیار زیاد از دشمنان و محافظ های شخصی بسیار قوی هدف شما را احاطه می کنند و در این حالت شما باید با فکر به حمله به دشمنانتان حمله کنید و با پرشهای به موقع و با زدن کمبتهای مناسب بتوانید از پس این دشمنان سخت برآیید و از این اکشن بی نظیر لذت زیادی ببرید. نگران شکست خوردن نباشید وقتی که در جایی کشته می شوید به نزدیک ترین چک پوینت بازی بر می گردید و هیچ مشکلی از این حیث وجود ندارد و دفعه بعد می توانید دقیق تر به ادامه دادن ماموریتهای الطیر بپردازید.

بالا رفتن:حالت کنترلی بالا رفتن از ساختمان ها و پریدن از این بام به بام دیگر، پریدن از بالای بام بر روی گاری پر از کاه همه به قدری از گیم پلی نرم و عالی برخوردار هستند که شما هر بار که این کارها را می کنید از سازنده های بازی تشکر می کنید!!!!شما می توانید در عرض یک خیابان از یک بام به بام دیگر بپرید و با فشار دادن یک دکمه خود را به درون خیابان بیندازید این حالت ها به قدری جالب هستند که شما می توانید در تمام طول بازی از روی بالاکن های یک بازار این کار را بکنید و از چشمهای دشمنان خود را پنهان نگه دارید ولی در بعضی موارد ممکن است حادثه ای برای شما بوجود بیاید و بالاکن اون مغازه ای که شما بر روی آن پریدید فرو بریزد که البته این به ندرت بوجود می یاد و به نوع بافت سقف و فشار پرش الطیر بستگی دارد.شما در طول بازی حتما به این نتیجه می رسید که شهرها مخصوصا به حالتی درست شده است که شما بتوانید از آنها راحت بالا بروید و از بام به منطقه نگاه کنید و بازي را از روی پشت بام ادامه بدهید.واقعا وقتی بالای یک بلندی می ایستید حس ارتفاء شما در بر می گیرد و واقعا بلندی و ارتفاء را حس خواهید کرد.معماری که در ساخت ساختمان ها به کار رفته است کاملا طبیعی است و به سالهایی که الطیر در آن زندگی می کند کاملا مربوط می شود. این معماری ها همراه با توانایی ها الطیر در کارهای آکروباتیک تبدیل به تصویری به یاد ماندنی در ذهن شما می شود وقتی الطیر لبه هکاکی شده بسیار زیبای یک پشت بام را می گیرد و آرام آرام به دشمن نزدیک می شود شما درک خواهید کرد این بازی"شاهکار" است.

  ،مخفی شدن: یکی از حالت های جالب بازی حالت مخفی شدن و فرار در بازی است وقتی ماموریت اصلی خود را انجام می دهید و یا ماموریتهای انتخابی را رد می کنید اینجاست که باید به فکر راه فراری برای خود باشید.یکی از راه های بسیار جالب برای فرار از دست دشمنان نیروی حیوانات است. شما در حال فرار از دست دشمنان هستید و به صورت مخفی دارید این عمل را انجام می دهید ولی در وسط راه توسط سواران دشمن محاصره می شوید در اینجا بهترین کار این است که به سمت اسب ها حمله کنید و با این کار اسب ها وحشی شده و شما می توانید در این هم همه از دست دشمنانتان فرار کنید ولی فرار هم به همین راحتی نیست اگر در جلوی چشمان سربازان به صورت ناشی تارگت اصلی را بکشید دشمنان از دست شما عصبانی خواهند شد،اگر دشمنان از دست شما عصبانی شوند و با شما خصومت پیدا کنند به سمت شما هجوم می آورند و فرار از دست آنها بسیار سخت است و تنها راه این است که با آنها اکشنی سخت به راه بیندازید تا شاید بتوانید از این جنگ زنده بیرون بیایید و گرنه هر کجایی که فرار کنید باز هم دشمنان پشت شما خواهند بود پس می بینید حالت اکشن هیچ وقت ساده نیست و اگه جان خود را دوست دارید و حوصله دردسر ندارید همان حالت های مخفی کاری را به شما پیشنهاد می کنم.

چند راه برای مخفی شدن:یک راه بسیار خوب که اگر از طرف دشمنان مورد تعقیب قرار گرفته اید می توانید به بالای پشت بامها بروید و از آنجا سریع به خیابانهای دیگر بروید و یا از بالای سقف ها به درون یک باغ مخفی شوید و يا وارد محلهاي مخصوص مخفي شدن برويد و بعد ازمسائد شدن اوضاع می توانید ماموریت خود را ادامه دهید با این کار شما دشمنان دست از تعقیب شما می کشند و شما در حقیقت آزاد شده اید. یک راه دیگر که شما خود را از دست دشمنان مخفی بکنید شما در بین افرادی که شبیه شما هستند خود را مخفی کنید و عدای پدر روحانی و یا افراد روحانی را در بیاورید تا از دید دشمن باهوش خود به دور باشید، این راه راه بسیار ساده ای است که به بهترین شکل ممکن نگهبانان را از پیش روی خود بردارید و به فکر ماموریت اصلی خود باشید.در ضمن در بعضي از قسمتها كه در نقشه مشخص شده نيز مي توانيد مخفي شويد در اين مكانها كه در بلندها و يا در يك گاري پر از كاه است بعد از داخل شدن دشمن شما را گم خواهد كرد.

ماموریتهای الطیر و هدفهای او:الطیر در حقیقت قهرمان بازی است که برای انجام ماموریتهایی به سه شهر Jerusalem, Damascus, Acre سفر می کند و در این شهر باید ماموریت خود را انجام دهد برای رسیدن به این شهرها باید با استفاده از اسب مسافتها را طی کنید که اسب ها نسبت به نوع نژادی که دارند سرعت و قدر خاصی را دارند هدفهای شما در نقشه به زیبایی مشخص هستند .

انجام ماموریت:بیشتر ماموریتهایی که در اول بازی باید انجام دهید بسیار ساده هستند و در حقیقت این ماموریتها برای آموزش هر چه بهتر شما هستند تا شما بتوانید بازی را هر چه بهتر پیش ببرید. و در حقیقت در اول بازی چون ماموران امنیتی و مردم از شما شناخت زیادی ندارند ،شما به راحتی می توانید ماموریتهای خود را انجام دهید ولی در طول بازی مردم و ماموران شناخت بیشتری نسبت به شما پیدا می کنند و کار شما را کمی سخت می کنند.هر تارگتی را که از پیش رو بر می دارید از پیش رو برداشتن تارگت بعدی برای شما را سخت و سخت تر خواهد کرد ولی کارایی های الطیر نیز بالاتر می رود و توانایی های جدیدتری پیدا می کند و در مقابل بازی ماموران و هوش را بیشتر از تارگتهای قبلی می کند.همچنين خون الطير نيز ارتقاء مي يابد (مثل پرنس فارس) البته با انجام ماموريتهايي خاص و در كل بازي هيچ موقع جذابيتهاي خود را از دست نمي دهد زيرا مرحله به مرحله سخت تر خواهد بود.

زندگی در شهرها:هرچه قدر در مورد زندگی که در دنیای بزرگ اساسین مورد تنفس قرار می گیرد صحبت کنیم باز هم شاید در این راه کم بیاوریم. به طوری که شما می توانید به صورت کاملا در سه شهر از سرزمین مقدس که از 12 قسمت تقسیم شده است به کاوش بپردازید شهر هایی که شامل: Jerusalem, Damascus, Acre .چند خط نوشتن درباره زندگی که در بازی جریان است واقعا کافی نیست ،بازی به قدری زیبا روی زندگی و رفتار مردم کار کرده است که مطمئنا تا به امروز نظیری در یک بازی کامپیوتری مشابه دیده نشده است وقتی شما در کوچه های یکی از این شهرها قدم برمیدارید،زندگی را به معنای واقعی خود در حال جریان می بینید، در وسط راه خود اتفاقات عجیب بسیار گوناگونی می افتد ، مردم در حال خرید و فروش هستند، زنان برای پر کردن کوزه آب خود به سمت حوض بزرگ وسط شهر می روند،روی پلی هستید و در زیر آن لشکری بسیار بلند بالا را مشاهده می کنید!!!،مغازه ها در حال فروش اجناس و در کل مردم در حال زندگی هستند،حرکات غیر واقعی در بین مردم به ندرت و اصلا می توان گفت به هیچ عنوان دیده نمی شود و مردم به قدری زیبا و جالب درست شده اند که شما به این نتیجه می رسید که واقعا سازندگان وقت زیادی صرف این نوع زندگی مردم کردند و در کل چقدر زیبا به این کارکترهای غیر واقعی جان داده اند!!!

چ

وسعت:هر شهر به زیبایی از بالای ساختمان ها گرفته تا درون شهر ، تا داخل خانه ها،برجهایی برای دست یافتن به آسمان، بازارهای شلوغ، محل های ساکت ، محلهایی که از افراد مست دروغگو هستند، محل هایی که مردم در حال نشستن هستند پر شده است.به طوریکه شما وقتی در خیابانها و بالای سقف خانه ها حرکت می کنید پریشان می شوید، زنها کوزه به سر در حال بردن آب به خانه هایشان،در وسط راه سخنرانیهای مذهبی ، سیاسی فشار زیادی روی شما می آورد، نگهبانهایی باهوش که در هر کجای این شهر در اندشت وجود دارند به شما این ندا را می دهند که این یک بازی ساده نیست، شما خود را بسیار کوچک می بینید در بین این همه اذحام فکری موجود در بازی و واقعا پریشان خواهید بود چون شما هیچ وقت سلطان بازی نمی شوید. الطیر می تواند در این دنیا تاثیر گذار باشد ولی اینو باید بدونید که وارد دنیایی شده که خودش دارای شخصیتی بسیار بزرگ هست پس سلطان شدن در این دنیا امکان پذیر نیست.طرح بصری موجود در بازی به قدری زیاد است که شما واقعا همه چیز رو به صورت واقعی احساس می کنید،.شهرها بدون هیچ قید و شرطی بسیار بزرگ است، و شما به هیچ عنوان توان گشت و گذار در تمام قسمتهای این شهرهای بسیار بزرگ را ندارید، دنیا به قدری بزرگ است که برای انجام بعضی ار ماموریتهای اضافی(اختیاری) باید از شهری به شهری دیگر سفر کنید و در راه از مناظر لذت ببرید.البته ، این دنیا هر چقدر هم بزرگ و بی نظیر باشد بدون وجود چیزهای جالب بی فایده به نظر می رسد ، Assassin's Creed در حقیقت ته سرگرمی هایی هست که می توانید انجام دهید بازی پر از اتفاقات جالب، اکشنهای هیجان انگیز، مناظر جالب و بی نظیر، دیالگوهای جالب و سرگرم کننده است.

 

 

هوش مصنوعی:وقتی بازی را انجام می دهید ، تعجب می کنید از رفتار و کردار مردمی که در حال رفت و آمد هستند به اینها ، به اینها چه می گویند؟؟ آیا این مسائل خود به خود در بازی به وجود آمده است در بعضی از سایت های خارجی مسائلی دیده شده است که انتقادهای بی موردی در مورد هوش مصنوعی بازی شده است!!! وجود چند باگ در بعضی قسمتهای بازی آیا می تواند تمام زحمتهایی که برای درست شدن این قسمت از بازی به کار رفته است را به باد بدهد!!!وقتی که در مورد یک مسئله صحبت می شود باید به تمام قسمتهای آن توجه شود نه فقط به خاطر یک اشتباه تمام موارد مثبت بازی زیر سوال برود!! موارد مثبتی که اگر بشماریم از ده ها و صد ها جلو می زند!!!همين كه مردم شهر به همين خوبي زندگي مي كنند، گاردها دم به دم به دنبال شخصي به نام الطير مي گردند...زندگي هميشه در جريان است و مردم نسبت به کارهای شما بیتفاوت نیستند، نشان دهنده قدرت هوش مصنوعي بازي است كه در كمتر بازي به اين قدرت و به اين زيبايي ديده شده است بايد هوش مصنوعي را تحسين كرد، وجود چند اشتباه و باگ در بازي به اين بزرگي چيزي غير قابل پيش بيني است.

 

کاریکاتوری از این بازی :

 

بت من و دوست جدیدش الطیر :

 

و حالا تشکر از سازنده گان بازی(متاسفانه نمیدونم چه نقشی در این بازی دارند):

 

|+| نوشته شده توسط علی شکاری در شنبه بیست و دوم بهمن 1390  | نظر بدهید
 
     
     
 
 بیو گرافی شخصیت ها
بسمه تعالی

                                            ♥  ☺ بیو گرافی شخصیت ها ☺ ♥     

 

بیوگرافی شخصیت ها:
اتزیو:اتزیو اودیتوره مانند نسخه ی قبل،شخصیت اصلی این نسخه از بازی است.داستان زندگی او در بازی دقیقا همان چیزی است که در بخش قبل خواندیم و نیازی به توضیح اضافه ای نیست.
اتزیو در این نسخه از نظر ظاهری کمی پیر تر شده است،با این حال افزایش سن او،مانند افزایش سن شخصیت هایی مانند داوینچی ان چنان محسوس نیست.در طول این سال ها،شخصیت اتزیو کمی دچار تغییر شده است،کمتر متلک می اندازد.در این نسخه اتزیو به مقام مستر اساسین رسیده است و دیگر می تواند به طور کامل احساساتش را کنترل کند.اتزیو دیگر از انتقام به عنوان یک انگیزه استفاده نمی کند،همچنین او جان کسانی را که نیازی به مرگشان نمی بیند،می بخشد.

ماریو:مدتی بعد از وارد شدن اتزیو به vault عمویش ماریو به دنبال وی به vault می رود و اتزیو را در حالی که کار خود در vault تمام کرده می بیند.ماریو به اتزیو کمک می کند تا همراه هم از واتیکان فرار کرنند.انها هنگام فرار به Tiber island می رسند و ماریو از اتزیو می خواد که POE را به داخل رود بندازد.اتزیو نمی تواند این کار را انجام دهد بنابراین ماریو به اتزیو اجازه می دهد که تا وقتی که بخواهد از سیب مراقبت کند.به هر حال بعد از گفت و گو درباره ی سیب،ماریو و اتزیو از رم خارج می شوند و به طرف مونتریجیونی راه می افتند.مدت کوتاهی بعد از رسیدن انها به مونتریجیونی،شهر مورد حمله ی سپاهیان چزاره بورجیا قرار می گیرد.ماریو سریعا اتزیو را ملاقات می کند و به او می گوید که می تواند از سیب مراقبت کند و به اتزیو می گوید که نیرو های چزاره را نابود کند.ماریو به تخلیه ی مردم شهر مشغول می شود،ولی موفق به انجام این کار نمی شود،زیرا نیرو های چزاره او را زخمی و اسیر می کنند و نزد چزاره می برند.در همین هنگام دروازه ی اصلی شهر توسط سپاهیان چزاره نابود می شود و ماریو سعی می کند وارد مونتریجیونی شود.اما به دلیل زخمش درست جلوی دروازه ی شهر بر زمین می افتد.چزاره به کنار او می اید،و در حالی که سیب را در دستش گرفته است،گلوله ای به ماریو شلیک می کند و اتزیو را به رم دعوت می کند.
ماریو یکی از اشراف زاده ی های ایتالیایی بود و به شیوه ی همه انها لباس می پوشید.او همواره لباسی پر زرق و برق و بلند می پوشید و موهایی مشکی و صاف داشت. از دیگر نشانه های ظاهری او،زخمی بود که بر روی صورتش داشت و باعث کور شدنش شده بود.این زخم هنگامی ایجاد شده بود که ماریو،زیرزمین ویلا را جست و جو می کرد تا به دنبال کفن (66مین POE) بگردد.
ماریو مردی بی ادب و خشن بود و خاندان Pazzi وی را دائم الخمر می دانستند.وی علاقه ی زیادی به جنگیدن و نبرد داشت.
بر روی شانه ی چپ لباسش لوگوی اساسین ها دوخته شده بود و روی شنلش علامت خاندان اودیتوره به چشم می خورد.
همچنین او همیشه دستش را روی شانه ی کسی می گذاشت که با او صحبت می کرد.این کار او احتمالا به دلیل ایجاد حس دوستی و نزدیکی در فرد مقابل بوده است.
Niccolò di Beardo dei Machiavelli:بعد از اینکه اتزیو از رم بر می گردد،ماکیاول در جلسه ای حاضر می شود تا به سخنان اتزیو درباره ی vault گوش دهد.او وقتی می فهمد اتزیو رودریگو را نکشته،به شدت از دست اتزیو خشمگین می شود و برای کشتن رودریگو به سمت رم راه می افتد.
صبح فردا،مونتریجیونی توسط چزاره بورجیا مورد حمله قرار می گیرد.نیکولو ماکیاول در این جنگ غایب است،La Volpe فکر می کند که ماکیاول برای اساسین ها کار می کند و به اساسین ها خیانت کرده است.
ماریو اودیتوره،عموی اتزیو به وسیله ی چزاره کشته می شود و بین اساسین ها بی نظمی ایجاد می شود.نیکولو اساسین ها را منظم کرده و انها را در Tiber island مستقر می کند.
در نبرد مونتریجیونی تیری به شانه ی اتزیو اصابت می کند و این زخم باعث می شود که او در مسیر رم از حال برود.نیکولو او را پیدا می کند و او را بدست زنی می سپارد تا اتزیو را درمان کند.بعد از بیدار شدن اتزیو،ان زن به اتزیو می گوید که نیکولو منتظر توست.
پس از اینکه نیکولو اتزیو را ملاقات می کند،او را از وضعیت تاسف بار رم مطلع می کند و مقداری پول به او می دهد تا برای او تجهیزات بخرد.همچنین نیکولو،پیروان رومولوس را به اتزیو معرفی می کند،زیرا نیکولو فکر می کند که انها برای بورجیا کار می کنند نیکولو سیستمی به اتزیو معرفی می کند تا بتواند سریع تر درون رم سفر کند.انها با استفاده از این سیستم به مخفی گاه اساسین ها می روند.فابیو ارسینی،از معدود متحدان اساسین ها،این مکان را به انها قرض داده و در انجا منتظر ان هاست.
در سال 1503،La Volpe مطمئن می شود که نیکولو یک خیانت کار است و برای این حدثش هم دلایل کافی دارد.او به اتزیو می گوید که تصمیم دارد نیکولو را بکشد،در حالی که اتزیو مطمئن است که نیکولو خائن نیست.La Volpe برای کشتن نیکولو بسوی مقر اساسین ها حرکت می کند.اما در این بین اتزیو می فهمد که یکی از دزدان خود La Volpe به انها خیانت کرده است.اتزیو به سرعت به مقر اساسین ها می رود تا جان نیکولو را نجات دهد.خوشبختانه اتزیو به موقع به مقر می رسد و اتفاقی برای نیکولو پیش نمی اید.
بعد از سه سال،ماکیاول متوجه می شود که اتزیو رهبر مناسب تری برای فرقه است،اتزیو بود که اساسین ها را برای نبرد در مقابل رودریگو رهبری کرد و اساسین ها را به شکوه سابق خود بازگرداند.بنابراین بعد از اینکه کلودیا،خواهر اتزیو وارد فرقه شد،نیکولو اتزیو را در راس فرقه قرار می دهد و او را به عنوان grand master اساسین ها بر می گزیند.
 


وقتی اتزیو درباره ی علت این تصمیم از نیکولو سوال می کند،نیکولو می گوید که حکومت او فقط به علت وجود اتزیو پای بر جا بود و اتزیو همواره به او در مامویت های مختلف کمک می کرده.در مقابل،اتزیو نیکولو را به عنوان مشاور اعظم (مورد اعتماد ترین مشاور) انتخاب می کند.
ماکیاول درمقر اساسین ها به تربیت اساسین ها و اجرای فرمان های اتزیو می پردازد.وی برای تماس با اتزیو از کبوتر نامه بر استفاده می کند.
بعد ها نیکولو به اتزیو می گوید که می خواد درباره ی او یک کتاب بنویسد.اتزیو موافقت می کند اما از وی خواهش می کند تا ان را به اختصار بنویسد.این ممکن است اشاره ای به کتاب the prince ، نوشته ی او باشد.
Bartolomeo d'Alviano:بارتالومئو یکی از افراد اساسین و از رهبران سربازان مزدور (مرسنری ها) بود.
در سال 1455 در شهر Alviano به دنیا امد.پدر او Francesco d'Alviano و مادرش Isabella degli Atti بود.وی به دنیا امد تا سربازی زیرک و ماهر باشد.بعد از گذراندن سال های بسیاری در ونیز,وی در سال 1496 به خانواده ی ارسینی پیوست تا دوباره در مقابل رودریگو بورجیا بجنگد.کسی که در تلاش بود تا قلمروی ارسینی را فتح کند.
مردان پاپ قدرت زیادی داشتند. چزاره هنگامی که منابع Bartolomeo در حال حرکت به سوی قلعه ها بودند، آن هارا از بین برد. بعد از آن واقعه، Carlo Orsini به همراه ارتشش به Bartolomeo پیوست و توانست به چزاره آسیب بزند.
در برادر هود بارتالامئو تحت دو قوای فرانسه و نیرو های پاپ به شدت تحت فشار است.
قوای فرانسوی توسط Octavian de Valois (که ملقب به بارون بود) رهبری می شود.وی از جنرال های ارتش فرانسه و از رهبران نیروهای پاپ بود.اما چیزی که اوضاع را بدتر می کرد این بود که همسر بارتالمیو یعنی Pantasilea Baglioni توسط بارون دزدیه شده بود.بارتالمیو تصمیم می گیرد که خود را تسلیم بارون کند تا همسرش را نجات دهد،تا اینکه اتزیو نقشه ای زیرکانه می کشد و وی را از این کار منصرف می کند.سپس همان طور که قبلا گفتیم،افراد بارتالمئو لباس افراد فرانسه را می پوشند و فرماندشان را تا قصر بارون دی والویس همراهی می کنند و بارون بدست اتزیو کشته می شود.

La volpe:حمله ی بورجیا به رم نتایج متعددی در بر داشت.از جمله این نتیجه ها می توان مهاجرت عده ای از اساسین ها به شهر ها دیگر را نام برد.La Volpe یکی از این افراد بود وی به رم رفته بود تا از بورجیا انتقام بگیرد.اتزیو او را هنگامی در رم ملاقات کرد که رئیس دزدان رم بود.اتزیو La Volpe را به همکاری دعوت کرد،ولی او حاضر نبود با نیکولو همکاری کند زیرا معتقد بود که او یک خیاتنت کار است.به هر حال،همان طور که قبلا گفته شد،La Volpe تصمیم می گیرد نیکولو را بکشد،اما اتزیو خیانت کار واقعی را پیدا کرده و جلوی La Volpe را می گیرد.از ان پس La Volpe ماکیاول را به عنوان یک دوست قبول می کند.
La Volpe در مراسم ورود کلودیا به فرقه نیز حضور داشت.
کلودیا اودیتوره:در ژانویه ی 1500،اودیتوره ها و سایر دوستان خاندان اودیتوره اماده شده بودند تا تولد کلودیا را جشن بگیرند ولی به خاطر حمله ی چزاره،این جشن به هم می خورد.بعد از اتمام جنگ اتزیو تصمیم می گیرد تا مادر و خواهرش را به فلورانس بفرستد تا از ظلم خاندان بورجیا در امان باشند.ولی برای گرفتن انتقام،ماریا و کلودیا به دنبال اتزیو به رم می روند.در رم،کلودیا پس از مرگ مادونا سولاری ،کلودیا رئیس Rosa in Fiore،فاحشـ.ـه خانه ی شهر رم می شود.کلودیا با استفاده از فاحشـ.ـه های شهر رم،موفق می شود مکان Caterina Sforza را پیدا کند.همچنین کلودیا در کشتن جوآن بورجیا،به برادرش اتزیو کمک می کند.ولی وقتی دختران کلودیا به سمت فاحشـ.ـه خانه حرکت می کنند،توسط گارد های جوآن تعقیب می شوند،اتزیو از این موضوع با خبر می شود فورا خود را به کلودیا می رساند.ولی وقتی به فاحشـ.ـه خانه می رسد،کلودیا را می بیند که بالای جسد چندین سرباز ایستاده و چاقویی در دست دارد.
مدتی بعد،کلودیا با توصیه ی برادرش وارد فرقه ی اساسین می شود و طبق رسوم اساسین ها،کف دست خود را می سوزاند و از یک بلندی به داخل رود تیبر شیرجه می زند.
وی بعد ها در کنار اتزیو،بارتالمئو،La Volpe و ماکیاول با چزاره می جنگد و او را شکست می دهد.
رودریگو بوریجا:وی یک از قدرت مند ترین مردان رنسانس، و رهبر تمپلار هاست،بر خلاف نسخه ی قبل،نقش وی در برادرهود بسیار کم تر شده.
اتزیو در این نسخه،وارد قلعه ی سانته انجلو می شود تا رودریگو را بکشد،اما رودریگو بر خلاف انچه که اتزیو می پنداشت،انجا دیده نمی شود.رودریگو بعد ها در مهمانیه جوآن بورجیا حضور می یابد و چزاره را مواخذه می کند.
سال بعد رودریگو که متوجه جاه طلبیه زیاد چزاره و قدرتمند شدن او شده بود،تصمیم گرفت چزاره را با سیب های اغشته به سم مسموم کند.ولی لوکرزیا،خواهر چزاره از نقشه ی پدر اگاه می شود و تصمیم می گیرد چزاره را از نشه ی پدر مطلع کند.چزاره که تازه یک سیب را گاز زده بود،قبل از ان که ان را کامل ببلعد،به بیرون تف می کند.چزاره از نقشه ی پدرش به شدت خشمگین می شود و او را با سیب های زهر اگین می کشد.بعد از این که چزاره پدرش را ترک می کند،اتزیو نزد رودریگو می اید،ولی می فهمد که او کشته شده است.به هر حال اتزیو برای رودریگو دعای ارامش می کند و برای بدست اوردن سیب،او را ترک می کند.
چزاره بورجیا:چزاره بورجیا از پسران رودریگو بورجیا و برادر کوچک جوآن بورجیا ی کوچک تر است.وی در 18 سالگی به مقام کاردینال رسید.برادرش جوآن،که پسر مورد علاقه ی رودریگو بود،فرمانده ی سپاه پاپ شد.چزاره می دانست که زندگی اش به عنوان یک کاردینال،به پوچی و بن بست خواهد رسید و جوآن صاحب قدرت و مقام پاپ خواهد شد.به همین دلیل برادرش را کشت و مقامش در سپاه پاپ یعنی رهبری را از او گرفت.بعد از این،چزاره به یکی از قدرتمندترین مردان در کل ایتالیا تبدیل شد.
در سال 1496 وقتی پدر وی به زمین های خانواده ی ارسینی طمع کرد و با ان ها ارسینی وارد جنگ شد چزاره نیز به نبرد پیوست.
Bartolomeo d'Alviano در میان لشکریان دشمن بود. چزاره هنگامی که منابع Bartolomeo در حال حرکت به سوی قلعه ها بودند، آن هارا از بین برد. هنگامی که پیروزی برای چزاره نزدیک به نظر می رسید، Carlo Orsini به همراه ارتشش به Bartolomeo پیوست و توانست به چزاره آسیب بزند.
در سقوط مونتریجیونی،چزاره فرمانده ی تمپلار ها بود،وی در حالی که افرادش کاترینا و ماریو را اسیر کرده بودند،در حالی که سیب باغ عدن را در دست داشت،به ماریو شکلیک کرد و اتزیو را به رم دعوت کرد.
چزاره بورجیا به لطف وجود ارتش پاپ،توانسته بود فرمانده ی تمامی رم شود.او و پدرش در بعضی از ضمینه ها با هم اختلاف داشتند.چزاره از برج های بورجیا استفاده می کرد تا بر همه ی رم تسلط داشته باشد و اعمال مردم را کنترل کند.همچنین چزاره در طول بازی،به نقاطی از ایتالیا لشکر کشی می کند تا بتواند سایر نقاط ایتالیا را هم به رهبریه خود در اورد.
در سال 1502،چزاره لئوناردو داوینچی را مجبور کرد که برای سپاه او کار کند.لئوناردو چندین سلاح جنگی برای چزاره ساخت.ولی همه ی این ماشین های جنگی،توسط اتزیو شکف و نابود شدند.
در سال 1503،میا چزاره و رودریگو بر سر قدرت نزاعی پیش امد.رودریگو همه چیزش را وقف چزاره کرده بود و او هنوز راضی نبود.چزاره سیب بهشتی را می خواست.ولی رودریگو قبول نکرد.چزاره از سبد میوه سیبی برداشت و گاز زدوولی لوکرزیا به گریه افتاد و به چزاره گفت که سیب،مسموم است و پدرشان می خواهد چزاره را بکشد.چزاره سیب را از دهانش تف می کند و رودریگو را می کشد.سپس چزاره جای سیب بهشتی را از لوکرزیا خواست و لوکرزیا به او گفت که سیب در Basilica di San Pietro پنهان شده است.چزاره به انجا می رود،ولی وقتی به مکان سیب می رسد،می بیند که سیب انجا نیست و می فهمد که سیب را دزدیده اند.اتزیو از پنجره شاهد همه چیز است.
چزاره حکومت خود را رو به سقوط می بیند،علاوه بر این،گاز زدن سیب مسوم موجب شده بود که چزاره ضعیف شود.اساسین ها به رهبریه اتزیو به افراد چزاره حمله کردند و انها را نایود کردند.چزاره از واتیکان کمک خواست اما به دستور پاپ جدید به درخواستش پاسخی داده نشد.
چزاره با والا رتبه ترین اساسین ها مواجه شد،انها همه ی افراد چزاره را کشته بودند.در همین هنگام فابیو ارسینی از راه رسید و به دستور پاپ ژولیوس دوم چزاره را دستگیر کرد.
چزاره سالها را در زندان سپری کرد،تا اینکه یک کنت با استفاده از طناب،او را از زندان فراری داد.چزاره از 70 متری دیوار سقوط کرد،ولی توسط افرادش نجات پیدا رکد،با این وجود چند تا از استخوان ها او شکست.وی در لباس تاجر ها نزد جان سوم،شاه ناوار و اسپانیا و برادر همسرش رفت.
در سال 1507،چزاره تصمیم گرفت شکوه از دست رفته اش را به کمک جان سوم باز یابد.جان سوم 10000 نفر از افرادش را به او قرض داد تا ارتش ویانا را شکست دهد،با این حال اتزیو دخالت کرد و مانع کار او شد.ابتدا اتزیو موفق شد به چزاره حمله کند،اما چزاره جاخالی داد اتزیو نتوانست چزاره را بکشد.
چزاره سعی کرد از اتزیو فرار کند،ولی اتزیو به تعقیب او پرداخت.به هر حال چند سرباز با توپ به سمت او شکلیک کردند،و چند نفر از افراد چزاره نیز جلوی او را گرفتند.
اتزیو چزاره را در نزدیکیه دیوار شهر پیدا کرد،افراد چزاره یک زن را کشته بودند،زیرا به چزاره التماس می کرد که پسرش که زخمی شده بود را نجات دهد.اتزیو و چزاره دوباره با هم روبرو شدند و با هم جنگیدند،افراد چزاره دائما به او کمک می کردند و بعد از مردن،افراد دیگری برای حفاظت از او می امدند.با این حال،اتزیو چزاره را شکست داد،اما هنگامی گه اتزیو می خوسات را بکشد چزاره گفت:
تاج و تخت (حکومت) برای من بود.
اتزیو:اگر چیزی را بخواهی،ان چیز لزوما متعلق به تو نمی شود.
-:تو چی می دونی؟
-:من می دونم که یه رهبر واقعی،مردم را صاحب قدرت می کند.
-:اما من مردم رو به جهانی دیگر راهنمایی کردم.
-:Che nessuno recordi il tuo nome(امیدوارم کسی نام تو را به یاد نیاورد).با ارامش بمیر.
-تو نمی توانی مرا بکشی،هیچ مردی نمی تواند.
-:پس من تو را به دستان سرنوشت می سپارم.
به این ترتیب چزاره از دیوار شهر سقوط می کند.
لوکرزیا بورجیا:وی دختر نا مشروع رودریگو بورجیا و خواهر کوچکتر چزاره بورجیا می باشد.
رودریگو بورجیا قبل از تولد 13 سالگی وی او را 2 بار به طور بی رحمانه نامزد خود کرد.هدف از این کار حفظ کردن پیمان های سیاسی بود.همچنین شایعه شده بود که وی با پدرش و سایر بردارانش رابطه دارد.بعد از این حوادث چزاره مسئولیت مرابقت از او را به عهده گرفت.
وی در سال 1480 در subiaco شهر کوچکی در نزدیک رم به دنیا امد.مادر وی کنت Cattanei ، Vanozza dei Cattenei یکی از معشوقه های متعدد رودریگو بورجیا بود.
وی تا کنون 3 بار به دلایب متعددی ازدواج کرده است.
نخستین ازدواج وی با Perotto Calderon بود.یکی از اعضای فرقه ی اساسین.تمپلار ها از اساسین بودن پروتو اطلاعی نداشتند.وقتی روابط بین این 2 صمیمی تر شد لوکرزیا از پروتو حامله شد!9 ماه بعد پسر این 2 به دنیا اومد.ولی ناهنجاری داشت و به گفته ی دکتر به زودی می مرد.بعد از اینکه رودریگو رابطه ی بین پروتو و لوکرزیا را فهمید پروتو رو به زندان انداخت.اما پروتو با پسرش فرار کرد.پروتو می دانست که فرقه اش به دنبال مالکیت شیئی به نام the shroud هستند.شیئی که می توانست پسرش را درمان کند.وی به Agnadello سفر کرد مکانی که ممکن بود shroud در آنجا باشد.وی به shroud رسید و از آن خواست که پسرش را درمان کند.پسر او درمان شد ولی پروتو هیچ وقت لوکرزیا رو ندید.
دومین ازدواج لوکرزیا با Alfonso de Aragon بود.دوک Bisceglie.چزاره ابتدا با ظاهر خوب لوک تحت تاثیر قرار گرفت.اما این احساس به زودی به حسادت و نفرت تبدیل شد.دلیل حسادت چزاره خوش حال بودن لوکرزیا با الفونسو بود.بعد از ازدواج کردن این دو لوکرزیا دیگر به چزاره توجهی نمی کرد.همین مورد باعث شد که چزاره مردهایش را شبانه برای قتل وی بفرستد.
اما بعد از مرگ سومین همسر لوکرزیا رودریگو ازدواج دیگری برای او ترتیب داشت.سومین همسر او Duke of Ferrara بود.این ازدواج موفق بود و لوکرزیا و سومین همسرش فرزندان زیادی به دنیا اوردن که مانع سقوط نسل بورجیا بعد از مرگ رودریگو شد.
در این نسخه،لوکرزیا مانند برادر و پدرش یکی از تمپلار های قدرتمند است.لوکرزیا در نبرد مونتریجیونی حضور داشت و هناگمی که چزاره ماریو را می کشت در سمت چپش ایستاده بود.
لوکرزیا جان برادرش را نجات داد ولی چزاره او را ازار داد تا لوکرزیا ماکن سیب بهتشی را به او بگوید.بعد از رفتن چزاره از قصر،اتزیو نزد لوکرزیا امد،لوکرزیا مکان سیب بهشتی را به او گفت و از او خواهش کرد که سیب را قبل از برادرش بدست اورد.
 

جوآن بورجیا ی بزرگ:وی یکی از 3 جنرال چزاره بورجیا بود که در زمان حکومت رودریگو بر رم حکم رانی می کرد.وی یکی از اعضای تمپلار ها نیز بود.
وی خزانه دار رودریگو بود و پول خزانه را برای کمک به ارتش پاپ و چزاره در متحد کردن مردم ایتالیا با تمپلار ها خرج می کرد.
وی برای اولین بار در رم دیده شد،وی در Castel Sant'Angelo همراه با سایر جنرال های چزاره درباره ی هدف های بعدیشان بحث می کرد.
بعد ها،اتزیو متوجه می شود که جوآن یک مهمانی در شهر برگذار کرده،وی با کمک ادیگیو تورچه ،سناتوری که به جوآن بدهکار است،به مهمانی او نفوذ می کند.وی پنهانی از چندین گروه نگهبانی می گذرد و جوآن را می کشد.
میچلتو کورلا:وی یکی از سه زنرال پاپ و از تمپلار ها بود.میچلتو همراه چزاره به دیدار فرانچسکو تروچه رفت.فرانچسکو تروچه که از دوستان چزاره بود،اگیدیو،برادرش را از اهداف چزاره برای فتح romanga مطلع کرده بود. اگیدیو نامه ای به سفیر ونیز نوشت تا او را از هدف چزاره مطلع کند.اما چزاره از نامه ی اگیدیو باخبر می شود و تصور می کند که فرانچسکو خیانت کار است.میچلتو،فرانچسکو را خفه کرده و به رود تیبر می اندازد.
بعد ها میچلتو مامور می شود پیترو روسی را بکشد،او توسط افراد اتزیو تعقیب می شود.اتزیو به دنبال میچلتو وارد کلوسیم می شود و همه ی افراد او را می کشد.اما هنگامی که می خواهد خود میچلتو را بکشد،متوجه می شود که پیترو مسموم شده است و مجبور می شود از کشتن او صرف نظر کند.
بعد از اینکه سیب بهشی بدست اتزیو می افتد،چزاره میچلتو را به سراغ پاپ ژولیوس دوم (پاپ جدید) می فرستد تا از او ارتشی قرض بگیرد.اما میچلتو نزد چزاره بازنگشت.سرنوشت میچلتو هنوز معلوم نیست.
Octavian de Valois:بارون اکتاویان یکی از مهم ترین افراد چزاره بود که نقش مهمی در پیوند وی با کشور فرانسه داشت.
همان طور که قبلا گفته بودیم،بارون ارتش فرانسه را به نبرد به بارتالامئو فرستاده بود و خودش همسر بارتالامئو را اسیر کرده بود.او در صورتی حاظر بود که همسر بارتالامئو را ازاد کند که بارتالامئو خود را تسلیم کند.اتزیو نقشه ای زیرکانه می کشد و لباس افراد فرانسه را به تن افراد بارتالامئو می کند.بارتالامئو وارد قصر اکتاویان می شود.اکتاویان بر خلاف قول می خود تصمیم می گیرد که همسر بارتالامئو را مقابل چشمانش بکشد.ولی اتزیو بموقع از مخفی گاهش بیرون می اید و او را می کشد.
بارون:من فقط به دنبال احترام بودم.
اتزیو:احترام کسب کردنی است.موروثی و قابل خریداری نیست.
-:شاید تو درست می گویی...من به زمان بیشتری نیاز داشتم.
-:امیدوارم هنگام مرگ،با سایرین برابر باشی......با ارامش بمیر
Il Caefice:او یک جلاد در شهر رم و از اعضای تمپلار ها بود.
در سال 1500،Il Caefice زنی را دار زد.شوهر این زن برای او زیر چوبه ی دارش گریه می کرد،در حالی که نمی توانست جسد همسرش را از چوبه ی دار پایین بکشد.زیرا ممکن بود خودش هم به دار اویخته شود

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 31 مرداد 1392 ساعت: 14:42

توجه!توجه!

بچه ها هر مطلبی در مورد جاستین بیبر یا سلنا گومز خواستین میتونید به این وبلاگ ها سر بزنید.مال دختر داییمه

www.mahsa1394.mihanblog.com

www.mahsa1394.niloblog.com

www.mahsa1394.loxblog.com

 

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت: 19:54

سلام
این خلاصه ی داستان بازی اساسین هست
الان مدیران و ناظمین میخوان بگن تکراریه ولی نه در این مطالب مهم گذاشته و نوشته شده
اینم بگم که من این مطلب با ارزشو نه جمع آوری و نه ترجمه کردم و منابع رو اون پایین نوشتم
خب البته بگم من اول خواستم همه رو تو همین جا بنویسم ولی نشد به خاطر همین در یک فایل ورد آپلود کردم و برای دانلود براتون لینک گذاشتم
بفرمایید


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ویرایش شد
اینم داخل فایل متنی برای کسانی که دانلود نمیکنند

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
Assassins Creed
در سال 2012,جایی که ملیس دسموند (
Miles Desmond ) در زمان حال توسط تشکیلات مخفی Abstrego Industries دزدیده شده و به مکانی نا معلوم برده می شود تا مورد آزمایش Animus قرار بگیرد. Animus دستگاهی است که امکان دسترسی به خاطرات نیاکان یک فرد از طریق شناسایی DNA های مخفی سلول های مغز فرد مورد نظر را می دهد.به عبارت ساده ترشما با این دستگاه می توانید زندگی اجدادتان و ماجراهایی که برای آن ها اتفاق افتاده است دنبال کنید.
Desmond از نوادگان نسل الطیر (Altair) و جزو 17 فردی است که مورد آزمایش این وسیله قرار می گیرند. هدف تشکیلات نیز از دزدیدن این 17 نفر که دسموند نیز جزو آن ها بوده رسیدن به مکان شی ای ارزشمند به نام Piece of Eden برای برقرار کردن صلح در جهان است.
Piece of Eden شی ای بلورین شبیه به سیب است که امکان کنترل تفکر دیگر افراد را به فردی که از آن استفاده می کند می دهد. البته کاملا مشخص است که Abstrego چنین نیت خیری ندارد. دسموند نیز که در ابتدا شدیدا مخالف این کار بود سر انجام مجبور می شود سر تعظیم فرود آورد.
داستان با سوژه قرار دادن زندگی الطیر از جایی آغاز می شود که ریچارد شیردل توانسته طی نبردی سخت شهر
ACRE از دست صلاح الدین پس بگیرد و حالا هدف آن حمله به اورشلیم و تصرف آن است. صلاح الدین نیز که به شدت از شکست نیرو هایش در برابر ریچارد عصبانی شده نیرو های خود را به خرابه های شهر Arsuf منتقل و در آنجا مستقر می کند تا زمانی که نیرو های ریچارد در راه رسیدن به اورشلیم از آنجا عبور می کنند توسط صلاح الدین و یارانش غافلگیر شوند. بالا خره صلاح الدین در این نبرد پیروز می شود. الطیر در حال تلاش برای کشتن یکی از Templer ها Robert De Sable است اما با یک حرکت ناشیانه موفق به کشتن او نمی شود و از مقام بسیار بالایی که داشت به مقام Uninitiated (پایین ترین درجه) تنزل و تمام توانایی هایش را از دست میدهد. اما فرمانده او "المعلم" با دادن یک ماموریت یک فرصت دیگر به الطیر می دهد و این یعنی آغاز ماجرای ASSASSIN’S CREED. ماموریت محول شده به الطیر کشتن 9 نفر از مصوبین جنگ های صلیبی (Templer ها)است. {اساسین معمولا برای نشان دادن وفاداری خود انگشت سوم خود را قطع می کردند تا بتوانند از خنجر مخفی قتل که یکی از ابداعات مسلمان بودن استفاده کنند{.هر بار که یکی از آن ها را می مرد الطیر مدتی با آن ها صحبت می کند و آن ها کار هایشان را توجیح می کنند و نهایتا حقایق جدیدی را برای الطیر فاش می کنند. در تمام طول داستان المعلم خود را دشمن سرسخت Templer ها نشان می دهد اما نهایتا وقتی الطیر رابرت را در Arsuf می کشد رابرت به او می گوید که المعلم خود یکی از Templer هاست که حالا به قدرت بلا مانعی رسیده است. پس از کشف این حقیقت الطیر به Masayef بر می گردد اما با یک صحنه عجیب روبرو می شود. آن هم هیپتونیزم تمام شهر توسط المعلم است. نهایتا پس از نبرد با تعداد زیادی اساسین دیگر او به المعلم می رسد و در یک جنگ سخت او را می کشد و Piece of Eden را نیز بر میدارد. همچنین با باز شدن این گوی مکان اختفای دیگر Piece of Eden ها در کره زمین مشخص می شود. و این دروازه ای است برای رسیدن Templer های جدید(Abstrego) به گوی ها!





+++ فرقه اساسین سه قانون کلی داشتند که یکی از آن ها نکشتن مردم بی گناه بود +++در همین هنگام که المعلم الطیر را بخاطر قانون شکنی هایش سرزنش می کرد ، یکی از سربازان وارد شد و گفت که رابرت به شهر حمله کرده است . سپس الطیر مامورشد که به شهر برود و سربازان رابرت را بکشد . المعلم نقشه ای می چیند که طی آن ، سربازان رابرت را بترساند و از بین ببرد{رابرت یکی از مصوبین جنگ های صلیبی (
Templer ها)است.} الطیر و چند تن دیگر مامور می شوند که از بلندی به زمین بپرند و سپس الطیر نیز طناب الوار پشت سر سربازان رابرت را پاره کند. الطیر یک لیست 9 نفره از المعلم دریافت می کند که مامور به قتل تمامی آنهاست.الطیر باهر بار کشتن یک نفر از طریق المعلم فرد بعدی را دریافت می کند. الطیر به فرد آخر یعنی رابرت رسید.رابرت درآخرین لحظات عمر









خود به الطیر گفت که المعلم چرا دنبال قطعه ی عدن
Piece of Edenاست. این قطعه تمام جهان را با شماره ها و حروف و شکل های عجیبی نشان می دهدوالمعلم بانیت پلیدی دنبال آن میگردد و از او برای کشتن دیگر اعضای گروه استفاده میکندو همچنین کشتن او . الطیر نیز برای کشتن المعلم روانه مسیف شد.المعلم پس از یافتن قطعه توسط الطیرکشته می شود قطعه عدن فعال شده و جهان را با شماره ها و حروف و شکل های عجیبی نشان می هد. دسموند ازدستگاه آناموس بر می خیزد هنگامی که دزموند درزمان حال والطیر نشانه هایی را در زمین و دیوار می بیند و ویژگی قابلیت تشخیص{ مردم عادی سفید ، دشمنان قرمز و آشنایان آبی} دیده می شوند. بعد ها الطیربدست پاپ{یکی ازمقامات}کشته می شودکه فرزندش اتزیو انتقام پدرش را می گیرد.
این شخص کسی نیست جز”رودریگو بورجیا”، یکی از با نفوذ ترین شخصیتهای “رم” و حتی “ایتالیا” در زمان رنسانس بود که حتی چند سال بعد هم به عنوان “پاپ” انتخاب شد! چیزی که باعث شده تا “رودریگو” دستور اعدام پدر و برادر های “اتزیو” و خود “اتزیو” را صادر کند به این دلیل است که “رودریگو” از خونی که در رگ آن ها جریان دارد می ترسد، چون به خوبی از خاندان و اجداد بزرگ خانواده ی “اتزیو” آگاه است و می داند که آنها از بازماندگان “اساسینز” هستند و به هیچ وجه تحت سلطه ی “سیب بهشتی” قرار نخواهند گرفت، حتی اگر تمام ایتالیا “رودریگو” را قبول کنند و از او اطاعت کنند و او را بپرستند، این “اساسین” ها خواهند بود که مردم را دوباره بیدار خواهند کرد و “سیب” را خواهند دزدید!“اتزیو” که برای اولین بار چهره ی “رودریگو بورجیا” را روی سکوی اعدام و در کنار “اوبرتو آلبرتی” دیده بود هنوز متوجه موضوع نشده بود و مسئول اصلی اعدام پدر و برادرهای بیگناهش را “اوبرتو آلبرتی” می دونست! حالا که اتزیو موفق شده بود از اعدام شدن بگریزد، با راهنمایی خدمتکار خانه به سراغ مادر و خواهرش میرود که به خانه ی دیگری برده شدند تا در امنیت کامل باشند … “اتزیو” در این خانه با “پائولا” آشنا میشود که درهای خانه را به روی مادر و خواهر “اتزیو” بدون ترس از ماموران می گشاید و از خانواده ی اتزیو مواظبت می کند.
اتزیو بعد از تشکر از “پائولا” به او از عجله ی او برای انتقام از “اوبرتو آلبرتی” صحبت می کند. اما “پائولا” با او مخالفت می کند:“این کار خیلی سخته چون اوبرتو محافظان زیادی داره و تو هنوز نمیدونی که چطور باید از مهارتهای ذاتی خودت استفاده کنی.”اتزیو به او می گوید که تو میخواهی چگونه جنگیدن را به من بیاموزی؟ و پائولا جواب میدهد :“نه! من به تو یاد میدم که چطور از جون خودت محافظت کنی، چون تو خودت بهتر از هر کسی می دونی که چطور باید اوبرتو رو به سزای اعمالش رسوند.”او مخفی شدن بین مردم و دزدی حرفه ای را به اتزیو اوزش می دهد و به او می گوید:“حالا تنها چیزی که لازم داری یک اسلحه ی مناسب برای این کاره! “اتزیو میپرسد:“بله! به نظر تو یک شمشیر یا یک چاقو چطوره؟ میتوانم تهیه کنم.”ولی پائولادر جواب او می گوید:“لازم نیست تهیه کنی چون خودت بهتر از اینها رو داری و باید سراغ “لئوناردو دا وینچی” بری تو به کمک او نیازمندی.”“لئوناردو” که برای “اتزیو” احترام خاصی قائل است، با دیدن دست بند و چاقویی که “اتزیو” از صندوقچه ی مخفی پدرش برداشته بود کمی متعجب می شود و با احترام میگوید:
“این خیلی پیشرفته هست و من نمی تونم اینو بازسازی کنم!”اما لئوناردو با دیدن صفحه ی “کودکس” که راهنمای بستن قطعات به هم دیگه بود موفق میشود “چاقوی مخفی” رابازسازی کرده و در آخر به اتزیو می گوید:“باید انگشت کوچک دست چپت رو قطع کنم تا بتونی از چاقوی مخفی استفاده کنی ! این به خاطر این هست که کسی که از این چاقو استفاده خواهد کرد، باید بسیار پر جرات باشه!”اتزیو هم قبول می کند ولی لئوناردو با ترساندن او می گوید که فقط شوخی بود چون با اینکه قبلا برای استفاده از این “چاقوی مخفی” قطع کردن انگشت کوچک لازم بود (“الطائر” انگشت کوچک دست چپ را قطع کرده بود.) اما حالا دیگر لازم نیست.اتزیو بعد از مجهز شدن به “چاقوی مخفی” و امتحان کردن آن، بسیار خوشحال می شود و از “لئوناردو” تشکر کرده و به سوی “پائولا” روانه می شود. دوستان و دختران اطراف “پائولا” خبر می دهند که امروز قرار است “اوبرتو” در یک مهمانی شرکت کند و این می تواند بهترین موقعیت برای غافلگیر کردن او باشد! اتزیو قبل از رفتن به سوی آن مراسم از “پائولا” می پرسد که چرا به اتزیو و خانوادش این همه کمک میکند؟ پائولا هم جواب میدهد که چون دوست قدیمی مادر “اتزیو” است و می داند که خیانت و بازی با احساسات دیگران چه طعمی دارد.
اتزیو بی درنگ خود را به مهمانی می رساند و “اوبرتو” را می بیند که با “لورنزو ده میدیچی” (شاهزاده ی فلورانس) صحبت می کند و او را به خاطر طرفداری از پدر “اتزیو” تحقیر و سرزنش می کند! حالا که مراسم شروع شده و “اوبرتو” بدون محافظ وارد می شود، “اتزیو” از بالای دیوار منتظر بهترین موقعیت است تا حمله کرده و اوبرتو را به قتل برساند. “اوبرتو” که مشغول خود ستایی و رجزخوانی در میان مهمان ها است ودر مورد اینکه چطور پدر “اتزیو” و برادرانشرا به سزای اعمالشان رسانده است صحبت می کند. ناگهان متوجه حضور “اتزیو” می شود و “اتزیو” بدون معطلی با ضربات “چاقوی مخفی” جان را از بدن او جدا میکند.
“اوبرتو” قبل از اینکه بمیرد به اتزیو میگوید:“اگر تو جای من بودی، برای نجات جان نزدیکانت همین کاری رو که من کردم میکردی!” و اتزیو هم بلند جواب می ده:“درست می گویی جناب قاضی! اتفاقا من هم همین کار رو کردم.”… سپس “اتزیو” برمی خیزد و به مردم حاضر در مراسم که همگی از افراد سرشناس شهر فلورانس هستند، با فریاد می گوید:“خانواده ی آئودیتوره” هنوز نمرده، من اتزیو هستم، ” اتزیو آئودیتوره”! این مرد بخاطر گرفتن جان افراد بی گناه، بدون اینکه به آن ها فرصت دفاع از خود بدهد، گناهکار بود! من هم امروز جان او رو گرفتم، ولی این پدر و برادرانم رو برنمیگردونه … اما درسی میشه برای همه تا فریب اینجور افراد بی احساس و پول پرست رو نخورند و در مورد هر چیزی زود قضاوت نکنند!”بعد از اینکه اتزیو از صحنه فرار می کند و به سوی مادر و خواهرش می رود، “پائولا” آن ها را راهنمایی می کند تا از شهر خارج شوند و به سمت ویلای عموی “اتزیو” بروند … وقتی اتزیو موفق می شود با مادر و خواهرش از شهر خارج شود، در راه “ویری” و همدستانش جلوی “اتزیو” را می گیرند و به او و مادر و خواهرش حمله می کنند که عموی “اتزیو” که تصادفی در حال گشتن آن منطقه بوده با کمک دوستانش، سربازان “ویری” را می کشد اما باز شخص “ویری” موفق به فرار می شود. عموی “اتزیو” آن ها را به سمت ویلا راهنمایی می کند تا استراحت کنند و در راه برای اتزیو توضیح می دهد که چقدر از اعدام شدن پدر و برادران “اتزیو” ناراحت شده است.
اتزیو درباره ی ویلا سوال می کند و او در جواب می گوید :“این ویلا حدود ۲۰۰ سال قبل توسط جد بزرگ “اتزیو” بنا شده تا سرپناهی برای کسانی که از شهر و دیار خود با بی عدالتی رانده شده اند و به دنبال مکانی امن و آرام برای خود و خانوادشان می گردند باشد تا بتوانند از نو شروع کنند.”اتزیو از عمو “ماریو” تشکر می کند و به او می گوید که بعد از کمی استراحت باید از اینجا مهاجرت کنند، چون اکنون سربازها همه جای ایتالیا به دنبال آن ها هستند … عمو اصرار می کند که کمی بیشتر بمانند تا به “اتزیو” آموزش های لازم برای دفاع از خود و خانواده اش را بدهد. آن هاهم قبول می کنند.آموزش های”اتزیو” شروع می شود و ماریو حرکات و تکنیکهای مختلف را به او آموزش می دهد. در حین این آموزش ها “اتزیو” راجع به پدرش از ماریو سوال می کند و او در جواب اتزیو می گوید:” پدر تو تنها یک مامور بانک نبود! او در عین حال یکی از خردمندترین اعضای گروه “اساسینز” و دشمن قسم خورده ی “تمپلارها” بود … لباسی که تو حالا به تن پوشیدی و این چاقوی مخفی که به دست داری، زمانی بهترین دوستان پدرت و کابوس وحشتناک “تمپلارها” بودند.در اینجا اتزیو می گوید:
“این دو گروه اساسین ها و تمپلار ها و جنگ بین شان بیشتر شبیه یک افسانه هست تا واقعیت!”و عمو جواب میدهد:“من تعجب می کنم که پدرت تا حالا چیزی راجع به این موضوع به تو نگفته ولی شاید دلیل خاصی داشته است.”در ادامه عمو “ماریو” توضیح میدهد که:“تمپلارها گروهی هستند که در حدود سال ۱۳۰۷ میلادی در فرانسه، به جرم توهین به مقدسات مسیحیت و جادوگری، توسط پادشاه آن زمان دستگیر شده بودند اما توانستند تا مصر و حتی بابل فرار کنند و به فعالیتهای شیطانی خود در زیر زمین و بطور پنهانی ادامه دهند … تمامی کسانی که با پدر تو و خانواده ی تو دشمنی دارند، عضو گروه تمپلارها هستند و یا از آنها دستور می گیرند.”اتزیو که با شنیدن این سخنان شوکه شده، همچنان اصرار می کند که مادر و خواهرش را با کشتی به اسپانیا برساند! عموی او ناراحت می شود و او را سرزنش می کند که:“می خواهی آن هدفی رو که پدرت برایش جنگید و در راهش جان خودش رو از دست داد ، نادیده بگیری و فرار کنی ؟ پس بهتره بری و دیگه برنگردی ! “اتزیو از حرف های خودش پشیمان می شود و تصمیم می گیرد تمامی افرادی را که در مرگ پدر و برادرانش دست داشتند یکی پس از دیگری نابود کند تا پس از این برای هیچ بی گناهی چنین اتفاقی نیفتد! بنابراین همراه عمویش به جنگ نزدیک ترین و گستاخ ترین دشمن خانواده اش یعنی “ویری ده پازی” می رود.
نقشه ای که برای شکست دادن “
Vieri” می کشند به این صورت بود که عموی ” اتزیو” همراه با دوستانش، محافظان و سربازان را سرگرم جنگ کنند تا اتزیو با از میان برداشتن تیرکمانچیان بتواند به “ویری” دست پیدا کند! بعد از مدتی جنگ و خونریزی “Ezio” که از بالای ساختمان ها همه چیز را تحت نظر دارد ناگهان متوجه می شود که جلوی دروازه ی شمالی شهر ” Vieri” همراه با پدر شرورش “Francesco ” و ” Rodrigo Borgia ” و شخص دیگری بنام ” Jacopo de Pazzi ” مشغول صحبت هستند …داستان انجمن برادری از هنگام هجوم خانواده بورجیا که دوباره در رم قدرت را به دست گرفته است ، شروع میشود. خانواده بورجیا به محل اقامت اتزیو حمله میکنند و ویلای او را با خاک یکسان میکنند. اتزیو هم برای انتقام به رم بازمیگردد تا این دفعه با دشمنی جدید به نام "چزاره بورجیا" ، پسر پاپ مقابله کند. چزاره که مانند پدرش شخصیتی واقعی در تاریخ است ، از پدرش بسیار قدرتمندتر و شرورتر است. چزاره دشمن اصلی اساسین ها به شمار می آید.اتزیو به کمک برادران خود {اساسین ها}وعمویش به بورجیا حمله می کنند وسرانجام پس از نبردی سخت پیروز می شوند. گفته می شود که حادثه داستان برادری مبنی بر اینکه داستان در چه زمانی اتفاق افتاد زمان انقلاب آمریکا انتخاب شده است. احتمال می رود که صاحب بعدی سیب Eden شخص جورج واشینگتن است .تمام احتمالات اشاره به انقلاب آمریکا دارد. در Revelations اتزیو Ezio ایتالیا را ترک می کند و برای پی بردن به اسرار الطیر راهی شهر قسطنطنیه و ماسیاف می شود. اتزیو رازی که از الطیر بجا مانده را در کتابخانه او در شهر ماسیاف پیدا می کند. دستگاه Animus به اتزیو اجازه می دهد که به زمان الطیر بازگردد و خاطرات او را از نزدیک مشاهده کند. اتزیو به وسیله شخصیت لئاندروس Leandros به یکی از این پنج راز مهم دست پیدا می کند. شخصیتی که قصد دار زدن اتزیو را داشت! قلعه ای بود که لئاندروس در آن قرار دارد، یک دژ غیر قابل نفوذ به نظر می رسد که سربازان زیادی از آن محافظت می کنند.در واقع این سربازها و فرمانده آن ها، Templarهای حکومت Byzantine هستند. اتزیو با تجهیزات جدیدی که در این بازی برای او طراحی شده به خوبی می تواند دشمنانش را از بین ببرد. تیغه های پنهان و نارنجک های مختلفی که دارد، کار را برای او آسان کرده اند. سیستم جدیدی به نام Bombcraftingطراحی شده که امکان ساخت بمب های مختلف را می دهد. Assassinها می توانند با این قابلیت برای خود بمب های دستی مختلفی درست کنند.اتزیو توسط تحقیقاتش ازماجراهای الطیر آگاه می شود.چهره جوان الطیر بیانگر این موضوع است که همرزمانش به او خیانت کرده اند. سربازان مسیحی، الطیر را گروگان گرفته اند. اتفاقات زیادی رخ می دهند و الطیر در افکارش جریانات مختلفی را مرور می کند. او به خودش می گوید: "تو جای پای پدرت گذاشته ای که انسان بزرگی بود." دراین صحنه مشخص می شود که پدر الطیر هم مانند او یک Assassin
بوده جستجو برای پیدا کردن این پنج راز، اتزیو را به گذشته برمی گرداند تا بخش های پنهان زندگی الطیر را مشاهده کند. اتزیو در اواخر عمر خود بسیار از خونریزی دوری میکرداو در آخرین لحظات حضورش در قسطنطنیه شمشیر و سلاح هایش را بر زمین انداخت و روح دزموند را مشاهده کرد و آنها رای میراثی برای دزموند گذاشت اما وقتی که به ایتالیا بازگشت از شهر و شلوغی کناره گیری میکرد او چیز های بسیاری را از دست داده بود مثل قدرت ها و توانایی های ذاتی اش اما چیزی بسیار مهم تری را به دست آورده بود...خانواده خوانواده ای که از 17 سالگی از دست داده بود در 57 سالگی به او بازگشت او سوفیا را به عنوان همسر خود انتخاب کرده بود و از او فرزندی داشتتا ایکنه یک روز پس از سال هایی طولانی دختری چینی به سراغ او می آید از از سامورایی های تحت آموزش حشاشیون بودو به اتزیو میگوید که جانش در خطر است اما اتزیو که در پیری بسیار لجباز بود قبول نمیکندو دخترک را از خود میرنجانداما در یکی از روز ها که با دختر به فلورانس رفته بودند چند نفر به اتزیو حمله میکنند اما شایون همان دختر چینی از او محافظت میکندوفتی آنها به روستا باز میگردند اتزیو سریعا" خانواده خود را از روستا دور میکند و به پیش نیکولا ماکیاولی دوست و یار قدیمی خود میفرستدو شب فرا میرسدشبی سختاتزیو و شایون با هم در برابر دشمنان می ایستند و آنها را به قتل میرسانند اما ضربه ای سخت به اتزیو وارد میشودزخمی که هیچ وقت دوا نمی شد....شکستن قسم بله او دوباره دستانش را به خون آلوده کرده بود و پس از سال ها دوباره افرادی را کشته بود که میخواستند به او حمله کنند فردای آن روز شایون که کار خود را انجام داده بود از اتزیو و خانواده اش خداحافظی میکندو فلورانس را ترک میکندآن روز اتزیو پس از مدت ها به همراه خانواده اش به شهر میروند ولی اتزیو که خیلی زود خسته میشود روی نیمکتی می نشیدو کنار خود جوانی را میبیند که به چهره اش آشنا میایدجوانی گستاخ اما جوان پس از اینکه لجظاتی را با اتزیو میگذراند دستش را روی شانه اتزیو میگذارد و بلند میشود


اتزیو او را میشناخت اما نمی دانست که کیستاتزیو در همین فکر ها بود که دردی در شانه اش احساس میکند .لبخندی بر لبانش مینشید و به این فکر میکند که به آرزویش یعنی داشتن خانواده و خوشبخت کردن آنها رسیده است در همین لحظه چشم های خود را میبندد دخترش فلاویا و همسرش سوفیا متوجه او می شوند بله اتزیو دیگر زندگی و دنیا را ترک کرده است زندگی ای که برای آن جنگید ، برای انتقام و خانواده خودو این باعث شد که او از حشاشیون بماند.

پایان

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت: 19:47

به خاطر داسته باش کسانی که می کشی تنها یک تمپلار یا حاکمی پلید نیستند بلکه انسان هایی هستند که در مقام خویش غرق شده اند . المعلم
چند سال پیش بود حدود 6 سال پیش بود که این بازی مطرح شد و در سال 2007 ریلیز شد . وقتی کسی این بازی رو بازی می کرد هرگز فکر نمی کرد که این بازی تبدیل به استوره ای این چنین شود .
بازی اول از آن جا آغاز می شود که شما خود را در محلی پوشیده از رنگ آبی روشن و در یکی از شهر ها در زمان قدیم می یابید و پس از چند لحظه خود را در غاری همراه با دو دوست مشاهدهد می کنید . و به رمان یکی از دوستانتان شخصی را می کشید در این زمان شما از دوست دیگر خود می پرسید که ما کجاییم . پاسخ دوستتان چنین است : الطیر . چه کار می کنی ما این جا برای کشتن هدف آمده ایم سریع ماحفظ را بکش . در این هنگام شما برای اولین بار کنترل خویش را بدست گرفته و با حرکتی بسیار زیبا نگهبان را می کشید و به دنبال دوستان خود به محلی می روید که هدف اصلی انجاست . سپس شما در اقدامی شجاعانع به سمت هدف یورش می برید و قبل از این که دوستانتان مانع شما شوند شما به هدف مورد نظر می رسید . سپس متوجه می شیود که این به اصطلاح هدف جوانی کچل است که علامت شاه ریچارد را بر سینه دارد . اما شما را در میان راه متوقف کرده و می گید برای کشتن من باید سریع تر باشی . آنگاه شما را به گوشه ای پرتاب می کند و دیوار بین شما و او فرو می ریزد . الطیر به سرعت بر می خیزد و با این که امیدی به زنده ماندن ندارد و مطمئن است که همراهان خویش می میرند از آنجا با موفقیت فرار می کند . او خود را به سرعت به رئیس گروه اساسین یعنی المعلم می رساند و ماجرا را برای توضیح می دهد در این زمان یکی از همراهان شما در غار با بدنی خونی وارد صحنه می شود که می گوید : من فقط توانستم فرار کنم . برادرم کشته شد و خودم زخمی شدم . و دشمن او را ( به الطیر اشاره می کند ) شناخته و در حال حمله به این جا است .
به فرمان المعلم الطیر مامور می شود تا اهالی شهر را نجات دهد و بعد از موفقیت در این کار در حالی به قلعه می رسد که قلعه محاصره شده و فرد کچل با سربازان خویش در حال حملهبه قلعه هستند . شما به همراه دوستان خود موفق می شوید با بکار انداختن یکی از صلاح های قدرتمند دفاعی محاصره را در هم شکسته و در جنگ پیروز شوید .
ناگهان در این لحظه صحنه کات خورده و شما خود را در مقابل المعلم می بینید . او به شما میگوید که کار شما فوق العاده بوده است اما تو سه قانون اصلی گروه اساسین ( یعنی 1- شناخته نشوی 2- هدف باید کشته شود 3- به سلامت فرار کنی بدون این که از خود ردی به جا بگزاری ) را زیر پا گذاشتی و هر کس باید تاوان کار خویش را بدهد . با این حرف سربازان پشتی شما . الطیر را می گیرند و به او اجازه حرکت نمی دهند . در این هنگام المعلم خنجری را از لباس خود بیرون کشیده و الطیر را با آن می کشد .
ناگهان صحنه به هم می ریزد و شما خود را در حالی که به زمان 2012 باز گشته اید می بینید . شما از روی یک تخت الکتریکی بلند می شوید و به یاد می آورید که : جوانی 25 ساله با اسم دزموند مایلز (
desmond miles
) هستید که برای اختلالات روانی خود به مرکز درمانی سنت بروستت مراجعه کردید . اما از آن به بعد را دیگر به یاد ندارید .
در همین فکر هستید که صدایی شما رااز جا می پراند . دکتر ( شخصیت منفی بازی ) به شما می گیو ما شما را برای یک سری آزمایش به این جا آورده ایم و شما برای مدتی ( با الاجبار ) این مهمان ما هستید و توضیح دیگری نمی دهد . شما دراین آزمایشگاه با دختر به نام لوسی آشنا می شوید او از همان ابتدا با شما رفتاری سرد و خشن دارد .
دکتر به شما می گوید که شما با خراب کردن نقشه او همه چیز را به هم ریختید ولی هنوز هم می شود آن را جبران کرد . به این ترتیب شما دوباره رو تخت الکتریکی ( انیموس ) میخوابید و به سال 1191 می لادی می روید . در آن جا با المعلم رو به رو می شوید که برای شما توضیح میدهد که برای به دست آوردن شکوه و جلال گذشته خود باید 9 نفر از سران تمپلار ها را بکشد .
الطیر این موضوع را پذیرفته و به راه می افتد و یکی یکی دشمنان را از سر راه خود بر می دارد . و هر بار پس از کشتن آ«ها به المعلم می گوید که : گناه این افرادی که کشتم چیست چرا من بعد از کشتن آنها احساس بدی دارم و هر بار المعلم او را با جوابی راز آلود دست به سر می کند . در آخرین ماموریت الطیر زمانی که برای کشتن هدف اقدام می کند متوجه می شود که شخصی را که دنبال می کند هدفش نیست و پس از پرس و جو از بدل متوجه می شود که هدف در یکی از مناطق کوهستانی در حال جنگیدن به همراه شاه ریچارد است .
پس از این الطیر به سوی کوهستان حرکت کرده و پس از جنگی نفس گیر موفق به کشتن هدف می شود ( همان مرد کچلی که ابتدا بازی به قلعه المعلم حمله کرد ) . او سپس با شاه ملاقات می کند و در این هنگام است که تازه داتان اصلی بازی آغاز می شود . او متوجه می شود که المعلم خود یکی از تمپلار هاست .
الطیر که به شدت عصبانی است به قلعه المعلم نفوز کرده و پس از نبردی سهمگین به خود المعلم می رسد . در آنجا المعلم شیئی را که قبلا به اون نشان داده است را به دست گرفته و با آن اعصاب حرکتی الطیر رابه دست خود می گیرد . او برای الطیر توضیح می دهد که این شیئ یک قسمت از جاودانگی است (
pice of eden ) و با آن کار های بسیاری را می توان انجامداد او برای تضعیف روحیه ی الطیر با استفاده از پیس آف ایدن اهداف سابقش را به مبارزه با او می فرستت اما الطیر با فریاد این که از جادو نمی هراسد آنها را از بین برده سپس خود المعلم وارد مبارزه می شود و با pice of eden بدل هایی شبیه به خود می سازد و به الطیر حمله می کند الطیر موفق به نابودی بدل ها و در نهایت شکست خود المعلم می شود . در این زمان گوی جادویی از دست المعلم رها می شود و او حرف هایی می زند که حاکی از آن است که در مقام خود غرق شده است . در این هنگام اولین ضربه بزرگ بازی به من خورد چرا که ناگهان الطیرشروع به حرف زدن کرده و در حالی است که صدای او اکو شده است :لا شيء حقيقي وكل شيء مباح
این جمله به این معناست :هیچ چیز حقیقت نیست . همه چیز توهم است
( جمله ای که در بازی دوم زیاد می شنوید:
nothing is true everything is permitted)
هنوز در این شوک بزرگبود که الطیر از روی جنازه المعلم بلند شده و به گوی جادویی ( که بعده ها معلوم می شود که سیب جادویی است ) را می بیند که می درخشد و کره زمین را به او نشان می دهد .
در این هنگام نگهان مستر مایلز از روی تخت بلند شده و می بیند که اشخاصی پشت یک پنجره ایستاده اند و به دکتر می گویند که ما را نا امیدکرده ای .
دکتر از آنها می پرسد که با او ( با دست شما را نشان می دهد ) چه کار کنیم ؟
به او فرمان داده می شود که شما را نابود کردهو جسدش را بسوزانید .
هنوز در شوک شنیدن این خبر هستید که لوسی دختری که از همان ابتدا با شما رفتاری سرد داشته است شروع به حرف زدن می کند و با این کار جان شما را نجات می دهد .
سپس دکتر و لوسی از اتاق خارج شده .
در این جا فکر می کنید که بازی تمام شده . اما اشتباه می کنید شما بعد از بلند شدن از روی انیموس متوجه می شوید که توانیی
egeal visuion را در زمان حاضر به دست آورده اید . سپس به اطاق خواب خویش رفته و با نگاه کرده به دیوار اتقا خود و خواندن نوشته های نامرئی روی آن بازی به پایان می رسد .
گرافیک : جایی برای مخفی شدن

از همان ابتدا بازی هر کسی متوجه عظمت کار گرافیکی بازی می شود . این بازی در زمان خود یکی از چشم نواز ترین گرافیک های بصری را دارا بود .
برای درک این مطلب می توانید به یکی از ساختمان های مرتفع شهر
acre بروید و از آنجا شاهد عظمت کار باشید بینید که عنصر آب و باد چه قدر زیبا به تصویر کشیده شده است . ببینید که چه طور باف های لباس الطیر ظریف طراحی شده است . ببینید فازی شهر چه قدر جزئیات بالایی دارد . ببینید که چطور زمانی که از ویو پوینت ها شیرجه می زنید گرافیک بازی چشم نواز است .
اما با این حال با وجود کار زیاد و جزئیات بسیار بالا باز هم اشکالی در بازی وجود دارد
برای مثال می توان از فولاد بود شهر نام برد . منظورم این است که هیچ قسمتی از شهر هرگز تغییر نخواد کرد . هیچ گاه شما شاهد خط افتادن روی دیوار ها نمی شوید . هیچگاه شما با ضربهزدن به دیوار به آن آسیبی وارد نمی کنید و هیچ گاه سرباز هایی که با شمشیر قیمه قیمه می کنید تغییر نمی کند مگر آن که خونی شود .
از دیگر اشکالات گرافیکی بازی می توان به ساختار عجی شاهینی که بر روی ویو پوینت ها می نشیند اشاره کرد زیرا این پرنده مگر زمانی که برای رو لبه دیوار می نشیند همچون یک برگ کاغذ 2 بعدی است .
از دیگر نو آوری های گرافکیه این بازی می توان به این اشاره کرد که گرافیک منظم و چند ضلعی بازی زمانی که بر روی یک هدف قفل می کنید تبدیل به گرافیکی محدب و دایره ای می شود و بافت های لباس اشخاص بی اندازه با کیفیت می شود .
نکتهخ دیگر عجیب بازی یکسان بود تمامیه شمشیر های دشمنان ( مگر در مواردی انگشت شمار ) یکسان است که بسیار عجیب است .
نکته بعدی این است که شهر بر خلاف اکثر بازی های
open world پر از جمعیت و مردم عادی است که البته بعد از مدتی همه این ها تکراری می شوند و اگر شما یک فرد معمولی را در بازی تعقیب کنید متوجه می شوید که آنها همراه مسیر مشخصی را دور می زنند حتی زمانی که شما جلوی چشمشان یک آدم را می کشید تنها در همان مسیر می دوند و زمانی که به شما بر خورد کنند بر خلاف جهت سابق می دوند .
مکان های مشهور بازی مثل قدس و کلیسای بایا و آیه های قرآن دور ساختمان ها بسیار زیبا و واقع گرایانه کار شده . خصوصا آیه هایی که به دور مساجد نوشته شده است کاملا واقعه ای می باشد .

صحنه هایی از بازی :

روی این نوار کلیک کنید تا اندازه اصلی عکس را مشاهده کنید. اندازه اصلی عکس 1280
x720 است.




روی این نوار کلیک کنید تا اندازه اصلی عکس را مشاهده کنید. اندازه اصلی عکس 740
x416 است.



موزیک و صدا ( صدا گذاری خودمون ) : اون طرف رفت !

صدا گذاری بازی در حد قابل قبول به سمت عالی است .
یکی از زیبا ترین صدا گزاری های بازی را هنگامی که از ویو پوینت ها شیرجه می زنید تجربه خواهید کرد چرا که صدای جیغ شاهین که در شهر می پیچد و با نزدیک شدن شما به زمین کاهش می یابد به شدت آدم را تحت تاثیر قرار می دهد .
یکی از سورپرایز های جالب این بازی صحبت کردن مردم و سرباز ها به زبان فارسی است برای مثال در شهر اورشلیم زمانی که سرباز ها به دنبال شما هستند و شما فرار می کنید با کمی دقت متوجه خواهید شد که فریاد نامفهوم آنها در واقع جمله فارسیه : اون طرف رفت است که با لهجه ای فوق العاده *** گفته می شود.
دیگر آ« که در آخر بازی الطیر یک آیه از قرآن را برای المعلم می خواند و دیگر آن که مردم اورشلیم با ته لهجه عربی انگلیسی صحیت می کنند .
صدای ضرب آهنگ نبرد بسیار جالب طراحی شده . اما چه شما با یک خنجر به دشمن حمله کنید چه با شمشیر همیشه یک نوع صدا به گوشتان می رسد .
صدای
hiden blide بسیار زیبا کار شده و با حرکت داخل و خارج شدن آن هماهنگیه کامل دارد .
همچنین موسیقی بازی بسته به سبک بازیه شما تغییر می کند برای مثال اگر به جایی مبارزه فرار کنید تم آهنگ بازی تبیدل به تمی هیجانی می شود . و یا اگر بایستید و مبارزه کنید آهنگ بازی خشن تر می شود . و یا حتی اگر در حالت مخفی کاری بازیکنید و آهنگ بازی ملایم و سارار آمیز می شود .

گیم پلی : پارکور + شمشیر بازی = الطیر

گیم پلی بازی شاهکارست و بس . گرافیک بازی و حرکات نرم الطیر و کنترل بسیار عالی بازی ( در نسخه های کنسولی ) و آزادی عمل همه دست به دست هم دادند تا تجربه ای خوب برای شما به ارمغان آورند .
گیم پلی بازی بسیار سریع و خوش ساخت است فقط در قسمت کنترل اسب کمی مشکل وجود دارد . که متاسفانه در بازی دوم این مشکلات بر طرف نشده است .
الطیر این توانایی را دارد که از هر بر آمدگی بر روی دیوار ها آویزان شود تاب بخورد و بالا برود و بر فراز بلند ترین برج های شهر و معمولا برای این کار نیاز به فکر کردن نیست و همه راه ها به خوبی نمایان است و شما تغریبا از 98% ساختمان های بازی می توانید بالا بروید
همچنین شما می توانید از مکان های مرتفع زمانی که زیر پایتان گاری های حمل کاه وجود داشته باشد / شیرجه بزنید و شاهد حرکت فوق العاده الطیر باشید که به ظرافت تمام در کاه شیرجه می زند .
در بازی مکان هایی وجود دارد که شما نمی توانید وارد آنجا شوید اما با کمی ژانگولر بازی از روی دیوار می توانید وارد مناطق ممنوعه شوید .
در این جا یک سوتی بسیار بزرگ دیده می شود چرا که بعد از گذشتن از جلو سرباز های نگهبان دیگر شما هیچ مشکلی نخواهید داشت و کسی از شما نمی پرسد چرا فردی تا دندان مسلح در منطقه ای ممنونعه در حال بالا رفتناز دیوار است !

سیستم مبارزه در نسخه های کنسولی بسیارنرم و زیبا طراحی شده اما در نسخه
pc کمی دشوار تر است . سیستم مبارزه این گونه است شما می توانید از همان ابتدا شمشیر بیرون کشیده و با زدن چندین و چنئ باره کلید حمله دشمنان را نابود کنید که این روش زیاد جالب نیست و در برابر سرباز های حرفهای سیار ناکارآمد است .
روش دوم ایم است که منظر بمانید تا سربازی ها شما را محاصره کنند و سپس یکی از آ«ها به شما حمله ککند شما با فشردن به موقع کلید های مربوطه می توانید حمله دشمن را دفع کرده و به سرع او را از پای در آورید یا این که جاخالی دهید و سپس با حمله ای برق آسا دشمن را نابود کنید و یا می توانید دشمن را گرفت و او را به در و دیوار بکوبیدو یا از بالای ساختمان ها به بیرون پرتاب کنید .
روش سوم مبارزه این است کهاز راه دور دشمنان را با چاقو های پرتابی از پای در آورید ( به شخصه می کویم این روش نا جوانمردانه است و شرافتی در آن یافت نمی شود )
روش چهارم مبارزه این است که دشمنان را بی خیال شده و پا به فرا گذاشته و با بالا رفتن از ساختمان ها و یا مخفی شدن در کاه و استتار دشمنان را فریب دهید . البته در این حال دمنان هم بیکار نیستند و شما را هنگام بالا رفتن از دیوار با سنگ می زنند و یا شما را تا حد مرگ تعقیب می کنند ( در این مورد هوش مصنوعی دشمنان خیلی خوب طراحی شده است )

صلاح های بازی :


به دست چپ الطیر نگاه کنید



و اما نا گفته ها :

تو طول بازی بعد از هر بار که یک
dna به پایان می رسد و در واقع یک فصل تمام می شود دزموند از روی انیموس برخاسته و در محیط آزمایشگاه می چرخد و پس از مدتی بر روی تخت خوابیده و فردا صبح دوباره وارد انیموس می شود . اما نکته این ها کجاست :
از آن جا که حس فضولی در من موج می زند من هر بار کل آزمایشگاه رو زیر ورو کردم و چیز های جالبی نیز گیرم اومد برای مثال زمانی که لوسی حواسش پرت است خودکاری را از روی میزش بر داشتم و یا زمانی که دکتر پشتش به من بود و در حال خوردن قهوه بود من خودکارش رو از تو جیبش بیرون کشیدم و آ« ها را در کمد اتاق خوابم مخفی کردم و توانستم وارد کامپیوتر های لوسی و دکتر شوم و اطلاعات جالبی را بدست آورم برای مثال یک بار در اواسط بازی شخصی به دکتر پیام می دهد که سیب جاودانگی ربوده شد .
و یا فهمیدم که پدر دکتر یکی از تمپلار های زمان حاضر بوده که پسرش را نیز وارد این سیستم کرده
در کامپیوتر لوسی چیز زیادی استخراج نشد فقط من این رو فهمیدم که لوسی با شخصی به نام گلاک
gluck در ارتباط است و اطلاعاتی نظیر فعالیت های اخیر دزموند رو به او مس دهد جالب این جاست که تنها در یک برهی زمانی می توانید این پیغام ها رو بخونید و بعد از مدتی ایم پیغام ها پاکک می شود .
در قسمت آیتم های پا شده کامپیوتر لوسی اطلاعاتی در باره شخصیت او بدست آوردم که متوجه شدم برخلاف ظاهر و رفتارش شخصی آرام و کار آزموده است . که تو بازیه دوم این حدس به یقین تبدیل شد
ولی از این ها که بگذریم زمانی که شما در محیط آزمایشگاه هستیم می توانید با دکتر و لوسی صحبت کنید که معمولا اطلاعات زیادی از این صحیت ها گرفته نمی شوداما یک بار زمانی که بالوسی حبت کردم او دست خود را به من نشان داد و دیدم که انگشتی را ندارد . در ابتدا این برایم زیادمفهومی نداشت اما بعد متوجه شدم انگشتی که او ندارد دقیقا همان انگشتی است که الطیر آن را از جا کنده است . تا بتواند از تیغه های مخفی خود استفاده کند

 

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت: 19:35

داستان بازی اساسین کرید(شاید بهترین ترجمه ان گروه انتقام در مقابل معنای تحت اللفظی فرقه ادم کشی باشد) در سال 2012 به وقع می انجامد.پیشرفت علم در ان سال باعث کشف علوم و اسراری نوین شده بود . در ابتدای بازی نشان داده می شود که دزموند مایلز (Desmond Miles)، یک متصدی بار(میخانه) توسط شرکتی به نام آبسرگو(Absterg) ربوده شده است.در واقع انها او را به قصد انجام کاری خاص می ربایند . دزموند اصالتا ازگروه اساسین (گفته می شود اصالت این کلمه به عربی حشاشین می باشد اما در پارسی سده ی میانی همان اساسین ادا می شده است) است . اساسین گروهی جنگجو از مسلمان هستند(به ظاهر غیر عرب) که به سرکردگی ابن سینان در قلعه ای به نام مصایف(به ان مسیف هم می گفتند) فعالیت می کنتد و قصددارند با قتل فرماندهان جنگ صلیبی ، آن ها را پایان دهند .



اساسین ها افرادی به شدت وفادار و جنگجویانی فوق العاده ماهر و چالاک بودند و هرگز بر خلاف رفتار انسانی کاری نمی کردند اما با وقوع جنگ های صلیبی وضع کمی فرق کرده بود.معمولا برای نشان دادن وفاداری خود انگشت سوم خود را قطع می کردند تا بتوانند از خنجر مخفی قتل که یکی از ابداعات مسلمانان بود استفاده کنند.

شرکت ابسرگو دستگاهی به نام اناموس (
Animus) ساخته است که با توجه به DNA شخص استفاده کننده،می توانید وقایع اجداد شخص را بازسازی کند(به نظر دانش ساخت این دستگاه چند سالی از علم بشر حتی در سال 2012 هم جلوتر بوده و در واقع تحت شرایطی خاص و مخفیانه ساخته شده است) این دستگاه مخوف در واقع نوعی انالیزگر و ردیاب است که با استفاده از واکاوی صفات شخص ثالث پی به حقایق تاریخی بستگان خونی او در تاریخ میبرد. از آن جایی که دزموند یکی از نوادگان اساسین است ،روسای آبسرگو به دلایلی نامشخص می خواهند نیاکان دزموند را شناسایی کنند. این که چطور ابسرگویی ها پی بردند دزموند از نوادگان اساسین ها هست خود جای سوال دارد!
...دستگاه اناموس شباهت زیادی به دستگاه انتقال روح به بدن اواتارها در فیلم مشهور Avatar دارد...
...الطائر بنا به گفته یوبی سافت از پدری مسلمان و مادری مسیحی زاده شده و هیچ دینی ندارد!!!...

از آنجایی که دستگاه اناموس هنوز تکمیل نشده و مراحل ازمایش را می گذراند ،نمی تواند بطور کامل وقایع را از روی DNA های دزموند بازسازی کند و دزموند نیز بارها حین واکاوی در داخل دستگاه دچار اختلال در سیستم عصبی اش می شود.در نهایت محققان شرکت ابسرگو با چند بار ازمایش موفق می شوند رابطه مورد نظر خود را با اجداد چند صد سال پیش دزموند برقرار کنند . در بازسازی وقایع ، فردی به نام الطیر ابن لا احد(الطائر فرزند هیچ کس)یکی از شاگردان با استعداد و وفادار ابن سینان است.ابن سینان نزد اساسینهابه المعلم ((Al-Mualim مشهور است که فرمانده انها به شمار می اید . المعلم ، به الطائر ماموریتی می دهد که از یکی خرابه های دمشق به نام قلعه سلیمان ، یک قطعه ارزشمند به نام قطعه عدن (Piece of Eden) را برای او بیاورد

قطعه عدن یا قطعه باغ بهشت یک قطعه ساختگی توسط مسلمان است که قدرت بسیار زیادی دارد و در در یک قلعه در نزدیکی دمشق به نام قلعه سلیمان نگهداری می شده است.به نظر این قطعه توانایی های عجیب و مافوق بشری داشته است .این قلعه بسیار بزرگ و مستحکم بوده و پیشرفته ترین ادوات جنگی ان روز مجهز بوده است .الطائر با دو تن از اساسینها راهی قلعه سلیمان می شوند.وقتی به انجا می رسند مشاهده می کنند که رابرت دی سابله یکی از اعضای Knights Templar در آن جا بود و مشغول برداشتن آن قطعه و طلا و جواهرات کنار آنها بودند .

...رابرت دی سابله یکی از شخصیتهای واقعی دوران جنگ صلیبی و از سلاطین بخشی از افریقای شمالی بود...به نظر، او شروع کننده جنگهای صلیبی بوده است...و دلیل این جنگ هم احتمالا این قطعه عدنی!! او گروهی مبارز به نام شوالیه های تمپلار یا فدائیان سالامون(سالامون کلمه لاتین سلیمان می باشد) را تشکیل می دهد تا بتواند از این راه بر جنگاوران سرزمینهای اسلامی پیروز و در نهایت اسیای صغیر و قطعه عدن را بدست اورد.در واقع غدائیان سالامون خود را صاحب مناطقی می دانستند که حضرت سلیمان بر ان حکومت داشته و برای همین جنگ های صلیب را به قصد تصرف اسیای صغیر ه راه می اندازند …

...در فیلمی به نام Solomon Kane که سرگذشت فردی به همین نام(سالامون کین) هست که در قرن 16 میلادی زندگی می کرده به موضوع مبارز بودن این فرد و یارانش و حملات انها به شمال افریقا اشاره شده است...

الطائر با دیدن رابرت سعی در حمله کردن به او را داشت که در این حمله ناکام ماند و در نهایت به مسیف بازگشت.در بازگشت به قلعه ، الطیر به المعلم در مورد ناکامی خود گفت اما چند لحظه بعد ، همکارش با دستی خونین وارد شد و گفت که پس از قانون شکنی های الطائر برادر من راکشتند اما من قطعه را آوردم.


...الطائر در راه چند بار از قوانین سری اساسینها تخطی کرد و حتی حمله اش به رابرت هم نوعی تخلف از قوانین اساسینها به شمار می رفته....

درهمین هنگام که المعلم الطائر را بخاطر قانون شکنی هایش سرزنش می کرد ، یکی از سربازان وارد شد و گفت که رابرت به قلعه مسیف حمله کرده است.به همین خاطر الطائر مامور نبرد با رابرت می شود.المعلم تصمیم می گیرد با حیله رابرت را از مسیف دور کند...این کار با موافقت الطائر همراه نبود و او چندان به نقشه های المعلم عمل نکرد...او با ریختن چند الوار بر سر سپاهیان از داخل برجهای قلعه و نشان دادن توانایی اساسینها در پریدن و کشتن افراد رابرت را می ترساند و درنهایت او عقب نشینی می کند.


بلافاصله بعد از اتمام این ماجرا،الطائر بدلیل تخلفاتی که کرده بود، در ملا عام مورد چاقو خوردن قرار می گیرد و به ظاهر کشته می شود. اما المعلم که در واقع نمایشی اجرا کرده بود برای الطائر توضیح می دهد که هیچ چیز واقعی نبوده و این فقطیک نمایش و صرفا جادو بوده است .پس این ماجرا المعلم مخفیانه با الطائر صحبت می کند.الطائر یک لیست 9 نفره از المعلم دریافت می کند که مامور به قتل تمامی انهاست . الطائر هر بار با کشتن یک فرد اطلاعاتی درباره قوم خود و همچنین فرد بعدی بدست می آورد که سرانجام به فرد آخر یعنی رابرت دی سابله رسید . پس از کشتن او ، رابرت در آخرین کلمات خود بیان کرد که او و المعلم هر دو جز گروه
Knights Templar هستند و المعلم او را گول زده است و از او برای کشتن دیگر اعضای گروه و بدست آوردن قطعه عدن استفاده کرده است . الطائر نیز برای کشتن المعلم روانه مسیف شده و پس از کشتن المعلم در می یابد که قطعه عدن باعث توهم و ایجاد وهم می شود و تمام پدیده های رخ دهنده را بسیار غیر واقعی جلوه می دهد . این قطعه باعث می شود که تمام مردم به یک سری انسان بدون قابلیت تصمیم گیری تبدیل شوند و فقط از فرمان رهبرشان که قطعه عدن را در اختیار دارد پیروی کننند .با کشته شدن المعلم قطعه عدن فعال شده و محیط اطراف را با درج شماره هایی عجیب در چشم الطائر نشان میداد.
هنگامی که دزموند از دستگاه آناموس بر می خیزد ، قابلیت Eagle Vision الطائر (قابلیتی که به الطائر توانایی تشخیص دشمنان را می داد و انها را قرمز رنگ و دوستان و بستگانش را ابی رنگ نشان می داد)، بر او اثر میگذارد و او شماره هایی را در زمین و در و دیوار می بیند.

... هنگام مرگ المعلم قطعه عدن فعال شده و یک کره طلایی نورانی در فضا تشکیل می دهد که روی آن جاهایی مشخص شده است که جای همان قطعات دیگر باغهای بهشت است...

به هنگام صحبت های دکتر مرد با روسای ابسرگو ، مشخص می شود که این شرکت با فعال شدن قطعه عدن و اعداد و حروفی که نشان دهنده مکانهای دیگر قطعات باغ عدن بوده اند ، به دنبال قطعات دیگر باغ عدن است تا با پیدا کردن آن به قدرت کنترل مردم دست یابند و جهان را کنترل کنند . هنگامی که دزموند این اعداد و شماره ها را می بیند ، رو به محققانی که کنار او بودند می کند و متوجه می شود که یکی از محققان زن کنار او که اسمش لوسی (
Lucy Stillman) بود ابی رنگ است. این نشان دهنده این بود که لوسی احتمالا همانند دزموند از فرزندان اساسین ها بوده و می تواند دوست و همدم او شود.پس از این که شرکت ابسرگو موفق به یافتن مکان قطعات می شود تصمیم به قتل دزموند می گیرد....اما لوسی از جریان باخبر شده و به همراه دزموند از دست ماموران ابسرگو فرار می کنند...

...روسای شرکت ابسرگو از نوادگان رابرت دی سابله بودند و در نسخه دوم انها را به شوالیه های تمپلار امروزی می شناسیم...
...............................................


در نسخه دوم بازی لوسی، دزموند را به ملاقات دو اساسین دیگر به نامهای Shaun Hastings که یک تاریخ شناس است و Rebecca Crane که یک متخصص کامپیوتر است میبرد. آنها اینبار، دزموند را وادار نکردند بلكه از او دوستانه برای همکاری با آنها و استفاده از مدلی پیشرفته تر از دستگاه Animus دعوت کرده تا به خاطرات اساسین دیگری به نام Ezio Auditore DaFirenze که یکی از نوادگان الطایر است، رجوع کند. اتزیو در قرن پانزدهم و در دورهی رنسانس ایتالیا میزیسته است. در واقع به نظر می رسد که الطائر همسری ایتالیایی اختیار می کند و بعد از ان به مسیف و شام برنمی گردد و در ایتالیا اسکان یافته و برای خود ویلایی به نام ویلای ادیتوره برپا می کند. به همین خاطر نوادگان او کم کم ظاهر اروپایی می گیرند و عملا ایتالیایی می شوند.

اتزیو جوان در ابتدای بازی هیچ شباهتی به جد خود الطائر ندارد و جوانی نسبتا بی عرضه است اما کم کم قوی می شود...او در ابتدای بازی از عشق و علاقه اش به دختری به نام کریستینا(که دختری زیبا و به نظر اشراف زاده می باشد) پرده بر می دارد(او بعدها حسرت از دست دادن او و به مقصد نرسیدن این عشقش می شود)...او کم کم با دوستانش به انجام کارهای خارق العاده دست می زنند و روش بالا رفتن از در و دیوار را یاد می گیرد.
در حالی که همه چیز خوب پیش می رفت اتزیو شاهد قتل برادر و پدرش به جرم خائن به خاندان بورجیا بودن می شود و به شدت ناراحت می شود و از این اتفاق گنگ و مبهوت می شود. اتزیو بعد از اعدام برادر و پدرش پی میبرد که هر دوی آنها اساسین بودهاند و در نهایت وسایل آنها را پیدا میکند. سپس اتزیو با پوشیدن لباسهای پدرش تصمیم به انتقام میگیرد.اما خیلی زود پی می برد که توانایی هایش بسیار کم تر از ان چیزیست که باید یک اساسین داشته باشد.او در نهایت از خانه خود نقل مکان کرده به دیدار با عمویش می رود و متوجه می شود که عمویش از این پس سردسته اساسین هاست .از ان جا که چندان به هیکل و چهره عمویش چنین چیزی نمی امد و او باورش نمی شد به شدت از این موضوع شگفت زده شد و در نهایت خوشحال شد که می تواند بر عمویش تکیه کند. اتزیو به ویلای خانوادگی عموی خود رفته و از عموی خود فوت و فن و راهکارهای اساسین ها را یاد میگیرد. او به کمک Leonardo Da Vinci و اختراعاتش به جنگ علیه رودریگو بورجیا Rodrigo Borgia)) که پاپ و حاکم ایتالیا در آن زمان بوده و Piece of Eden را نیز در اختیار داشته است، میرود و سرانجام پس از اقدامات فراوان و نبردهای مختلف و قتل بسیاری از وابستگان به این خاندان ،موفق به بدست آورد قطعات عدنمیشود اما در نهایت بزرگترین دشمنش یعنی رودریگو بورجیا جان سالم به در میبرد. اتزیو وقتی قطعه عدن را نزد عمویش می اورد باقی اساسینها هم احضار شده و با استفاده از چینش قطعات تکه های سنگ عدن دیواری نورانی پدید می اورند...هنگامی که اتزیو وارد ان دیوار می شود با الهه ای به نام مینروا روبرو می شود که ابتدا فکر می کند او خدا هست! اما الهه به او می گوید که او هم مثل باقی بشر هست فقط کمی زودتر از انها به این عرصه پا گذاشته اند،در نهایت بعد از گفتگویی کوتاه الهه چند پیش گویی به اتزیو می گوید و می رود...او اتزیو را از اتفاقات اینده باخبر می کند! در پایان بازی ماموران ابسرگو و تمپلارهای کنونی (همانانی که اجدادشان با اجداد دزموند میجنگیدند) مکان دزموند و دوستانش را از طریق رد یابی امواج بر جای مانده از DNA دزموند پیدا کرده و به دزموند و لوسی حمله میکنند و باز هم دزموند و لوسی و دوستان دیگر آنها موفق به فرار میشوند.

..............................................


در نسخه انجمن برادری، دزموند بعد از فرار از دست تمپلارهابه همراه لوسی و دو دوست محققش به مکان فعلی ویلای تاریخی ادیتوره که هم اکنون خلوت و کمی مخروبه است می روند و در ان جا به جستجوهایشان ادامه می دهند.دزموند انقدر در نقش اتزیو بازی کرده که هم اکنون کمی از قابلیتهای او را به ارث برده است(از همان اولین باری که وارد انیموس شده بود هم علائم این توانایی ها به سراغش امده بود که در ابتدای داستان توضیح داده شد).دزموند دوباره به داخل دستگاه Animus که لوسی ان را تجهیز کرده بود می رود و به دنیای اتزیو می رود و پس از نابود کردن سربازان بورجیا با عمویش ماریو درباره صحبتهای مینروا(همان الهه) به گفتگو می پردازد و سپس به ویلای ادیتوره بر می گردد و برای مدتی در ارامش زندگی می کند...البته فقط مدتی!در حالی که اتزیو در حال استراحت هست ناگهان نیروهای بورجیا به سرکردگی چزاره که در دستش سیبی خاص(یک قطعه طلایی رنگ فلزی شبیه به سیب) وجود داشت به قصد انتقام به شهر اتزیو و ویلای شخصی انها حمله کرده و با شلیک توپ های اتشین شهر monteriggioni را به اتش کشیده بود.در نهایت پس از نبردی کوتاه تمپلارها و چزاره وارد شهر شدند و کاترینا(یکی از زنان مشهور ایتالیا و از دوستان اساسین ها که بعدا رابطه ای عاشقانه با اتزیو برقرار می کند) را دستگیر کردند.
اتزیو ابتدا به دلایلی متوجه این حمله نشد اما بعد به جنگ می شتابد. درحالی که در حال نبرد و تخریب ماشین الات جنگی لشکر مپلارها بود متوجه پیکر نیمه جان عموش می ره اما با برخورد گلوله توپ به نزدیکی او بیهوش میشه...اتزیو وقتی به هوش میاد شهر به تصرف نیروهای چزاره افتاده بود اما درنهایت موفق به فرار از شهر میشود .او از خواهر و مادرش می خواد تا به شهر Firenze بروند و خودش رهسپار رم میشود.اما از فرط خستگی وسط جاده باز هم بیهوش می شود و وقتی به هوش می اید خود را در خانه زن غریبه ای می بیند.اتزیو بعد از بهبود از خانه ان زن خارج شده اما در راه یکی از دوستانش به نام نیکولو(از دوستان قدیمی اتزیو) رو میبیند.او از طریق دوستش در جریان حوادث رم می افتد.اتزیو درصد بر می اید تا بار دیگر با کمک اساسینها بر مقابله با ظلم رود .اتزیو مقر فرماندهی خود را در Tiber Island در مرکز شهر رم قرار میدهد و با دیگر اساسین ها ارتباط برقرا می کنه و کم کم انها را دور خودش جمع می کنه.

...کاترینا به اتزیو علاقه نشان می دهد و به نظر بعدها همسر او می شود. او در میانه بازی از اتزیو جدا شده و به
monteriggioniمی رود و به اتزیو می گوید که برای پرورش بچه ها و بزرگ کردنشان از او جدا می شود تا او بتواند اخرین ضربه به خاندان بورجیا را وارد کند...

.............................................................................................................

اتزیو کاترینا را از چنگال تمپلارها ازاد می کند و تصمیم میگیرد انجمن برادری اساسین ها را بازسازی کند.با کمک اتزیو شهروندان تنها و بی کس شهر تبدیل به اساسین های قدرتمندی میشوند که اتزیو را در نبرد با چزاره یاری خواهندکرد.اتزیو تک تک آنها را به تمامی کشور های مختلف اروپا میفرستد تا تجربه کسب کرده و اساسین های بهتری شوند.مدتی بعد،ملاقات پیش بینی نشده ای بین اتزیو و لئوناردو صورت میگرد،که در این ملاقات لئوناردو داوینچی برای اتزیو فاش میکند که چطور چزاره او را مجبور به ساخت اسلحه های مختلفی کرده.او قول می دهد تا راههای شکست این جنگ افزارها را به اتزیو یاد دهد و مانند انها برای اتزیو بسازد.
در این بین حوادثی اتفاق می افتد.چزاره، فردی به نام بارون را به سرکوبی اشوبگران رم که رهبری انها برا عهده فردی به نام بارتو می باشد می فرستد...اتزیو به کمک بارتو می رود و پس از یافتن پایگاه بارون قصد نفوذ به انجا را دارد اما متوجه مستحکم بودن پایگاه و عدم امکان نفوذ می شود...در نهایت اتزیو پس از انجام کارهای مختلف و به کاربردن حیله و نیرنگ موفق به نفوذ به پایگاه و شکست بارون می شود.


...داستان شکست عشقی اتزیو که در قالب یک قلب شکسته در نقشه نمایش داده می شود در انتها طوری تمام می شود که بازیباز با اتزیو احساس همدردی می کند! کریستینا و داستان نرسیدن به عشقش شبیه به مثنوی های ایرانی هست!...
بعد از این اتفاقات یکی از اساسین ها به نیکولو مشکوک می شوند...او می خواهد اتزیو برای این موضوع چاره ای بیندیشد...در همین حین اتزیو متوجه حضور بازیگری می شود که کلید دربازه قلعه سنت انجلو(Castel Sant'Angelo) را در اختیار دارد(قلعه ای که چزاره در ان بود) ... هنگامی که پیترو در حال نمایش بود اتزیو قصد جان او را می کند اما در همان لحظه متوجه مسمومیت بازیگر میشود و در نهایت به جای کشتنش او را نجات می دهد...در نهایت او را نجات داده و کلید را بدست می اورد...اتزیو از طریق شخصی در می یابد که نیکولو جاسوس نبوده و همان فردی که این موضوع را برای اولین بار به او گفته جاسوس اصلی است...
اتزیو بعد از اتمام این ماجراها به بزرگترین فرد در میان اساسینها تبدیل میشود(Master of assassin)...او به قلعه سنت اجلو نفوذ می کند .پس از ورود به قلعه شاهد قتل بورجیا به دست فرزندش چزاره می شود...تا قبل از این بحث شدیدی میان روریگو و فرزدنش چزاره می شود.چزاره از پدرش درخواست دادان تکه عدن(در واقع اینجا سیب عدن است) را می کند...اما بورجیا مخالفت می کند...در این بین خواهر چزاره هم به میان میاد و به چزاره در مورد قصد پدرشان برای کشتن او حرفهایی میزند...چزاره رو به پدر می گوید که اگر هر کاری بخواهد می تواند انجام دهد حتی مرگ پدرش!... سپس رودریگو را مجبور به خوردن یکی از سیب های مسموم میکند،چزاره نشانی سیب را به زور از خواهرش می فهمد .اتزیو که در حال تماشای این صحنه ها بود متوجه قدرت ان سیب خاص می شود و در می یابد که وقتی چزاره به شهر monteriggioni حمله کرده بود یک سیب خاص در دستش بود ،بعد از یافتن مکان سیب توسط خواهر چزاره، قبل از این که دست چزاره به سیب برسد با موفقیت سیب را پیدامیکند. در نهایت اساسینها و تمپلارها رو دروی هم قرار می گیرند اما پیروزی با اساسین ها می شود و فابیو(از دوستان اساسینها) چزاره را به اسپانیا تبعید می کند...

چزاره هنگام دستگیری به اتزیو می گوید که هیچ کس نمی تواند او رابکشد و او نخواهد مرد.این گفته ها اتزیو را نگران می کند.سپس اتزیو به دیدار لئوناردو می رودو سیب را به او نشانمیدهد.در آنجا اتزیو با پیشنهاد لئوناردو تصمیم میگیرد تا با استفاده از قدرت سیبآینده را ببیند تا صحث حرفهای چزاره را دریابد...بعد از متوجه شدن واقعی بودن حرفهای چزاره سریع به مقصد نامعلومی حرکت می کند ...ناگهان ما اتزیو را در میدان جنگ می بینیم...اری او به اسپانیا امده(با استفاده از قدرت سیب) و می خواهد چزاره را به قتل برساند...در نهات در نبردی سنگین موفق بر غلبه بر چزاره می شود.


در این هنگام دزموند از دستگاه انیموس بیرون می اید.او می خواهد تکه عدن اتزیو رو که در همان نزدیک است پیدا کند...پس به همراه لوسی و دوستانش به مکان ان تکه عدن میرورند...هنگامی که به مکانی که شبیه به معبد است می رسند ناگهان الهه ای به نام جونو(JUNO) و با اتزیو حرفهایی میزند...
اتزیو قدرت سیب را فعال می کند... اتفاقاتی خاص می افتد او دیگر قادر به کنترل خودش نبود ناگهان چاقویی را به شکم لوسی میزند...تیتراژ پایانی بازی پخش میشود.
....در انتها صدای دو نفر به گوش می رسد که می گویند: برش گردون تو دستگاه...نه این خطرناکه...اینجا من متخصصم پس برش گردون توی دستگاه!!!...و بازی تمام می شود... .


...از دید فنی ،بازی اساسین توانایی های بسیاری برای تبدیل شدن به یک عنوان نمونه و عالی را دارد...نام خاص و در خورد توجه بازی در کنار شخصیت کاریزماتیک کاراکتر اصلی در دنیای بازی کم نظیر است...متاسفانه عدم سرمایه گذاری مناسب روی این عنوان و کمبود وقت برای تولیدش باعث شده بازی هنوز پتانسیل خودش را نشان ندهد...گیم پلی بازی با ان که می تواند با کشش ترین گیم پلی در میان بازیها باشد متاسفانه به شدت خطی و تکراری هست...بخش
open word بازی هم ناقص هست و جای کار زیادی دارد...بعد نا خوشایند ساخت بازی این است که شرکت یوبی در عدم توجه به بخش گرافیکی در بازی های خود با سابقه است، اگر چنین بازی ای توسط شرکت دیگری مثل راک استار ساخته می شد مطمعنا نتیجه بهتری می داد...

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: پنجشنبه 24 مرداد 1392 ساعت: 19:28

به نام خدا

اولین بازی اساسین سال۲۰۰۶ ساخته شد و خیلی پرفروش بود وعلاقه مندان زیادی راجذب کرد ودومین نسخه اش در سال ۲۰۰۹ ساخته وداستان درباره اتزیو بود این بازی هم خیلی فروش داشت ونسخه سوم درسال۲۰۱۰ ساخته شد وداستان دوباره درباره اتزیو بود او خلاف کاران را به ور خود جم کرد و یک ارتش بزرگ ساخت تا به جنگ برادرش هود برود ودر نسخه ۴ بهترین بازی سال۲۰۱۱ شد وفروش زیادی داشت

پایان

امید وارم ازمطالب لذت برده باشی...

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت: 20:51

بازی اساسینهعکس بازی اساسینه

برچسب: نویسنده: سپهر تهرانی تاريخ: سه شنبه 22 مرداد 1392 ساعت: 20:37

صفحه بندی